به همين تابندگي با نگاهي به فيلم به همين سادگي
پيش آمده است كه گاهي از انجام ندادن كاري يا پيش نيامدن فرصتي كوچك، احساس غم كني آنهم احساسي خيلي بزرگتر و عميقتر از آن كار يا آن فرصت؟نديدن فيلم "به همين سادگي" در جشنواره، از آن فرصتهاي از دست رفتهاي است كه امروز مرا بسيار غمگين كرد. شايد اگر شما هم امروز فيلم را با تعدادي تماشاگر كه نه از خود سينما چيزي ميدانند و نه حتي از خود زندگي، ميديديد؛ مانند من افسوس ميخورديد. آقايي در ميانهي فيلم دست زنش را گرفت و با كلي سر و صدا مبني بر اين كه : «آخه اين هم شد فيلم، اين زنه همش تو آشپزخونه است، اومديم سينما درس آشپزي و خونه داري ياد بگيريم؟» عدهاي ديگر را نيز با خود همراه كرد و ... رفتند و نديدند باقي فيلم را. گرچه تصور ميكنم كه از ابتداي فيلم هم چيزي نديده بودند. نميخواهم خود را با نوشتن اين مطلب در سطح بالايي بپندارم و يا بگويم كه من درك هنري بالاتري از ديگران دارم؛ حرفم اين است كه بعضيها حتي زندگي ساده و روزمره خود را نيز درك نكردهاند و چه هنري بالاتر از درست زيستن؟
تمام دغدغهي طاهره خود همين كلمهي «زيستن» بود، چگونه زيستن. هنر طاهره نقاشي يا شعر نبود، هنر او درست زيستن بود حتي اگر فلسفهي زندگي را نميدانست گرچه در تكاپويش بود. افسرده و درمانده از كارهاي روزمره كه در عين پوچ پنداشتن آنها، وسواسي زيبا و مثالزدني براي انجام همين امور روزمرهي خانهداري و بچهداري و همسرداري از خود نشان ميداد. منشيِ دفتر همسرش را به فرزندانش نزديكتر ميديد و غمي بزرگ دلش را چنگ ميزد. طاهره مانند تمام مادراني كه من و شما به خوبي
ميشناسيم، نقش خورشيد زندگي را ايفا ميكرد.خورشيد روشنيبخش روزمان است و آنقدر داغ و گداخته است كه نميتوان مستقيم و بيواسطه نگريستش. بيوقفه نور ميتاباند حتي وقتي خوابيم. و ما هرگز نميبينيمش. از بس كه آشنا و هميشگي است. به همين سادگي او به همين تابندگي بر زندگي همسر و فرزندان و حتي همسايگان نزديك و همسايگان ساختمان روبرو نور وجودش را ميتاباند.آغاز فيلم، صحنهي ايستادن طاهره بر پشتبام و شنيدن زمزمهي يك نواي تركي (ساري گلين) است و در آنجاست كه يك خورشيد تصميم ميگيرد كه آنشب ديگر نتابد. تصميم رفتن و ديگر نبودن را يكشبه نگرفته است اما فيلم، تنها، سرنوشتسازترين روز زندگي او را به نمايش ميگذارد. طاهره چمدان سفر بسته و منتظر رسيدن برادر است تا با او نزد مادر و سرزمين كودكياش برود. به سرانجام رساندن يك تصميم بزرگ در روزي معمولي شبيه همهي روزهاي ديگر كه فقط يك تفاوت دارد و آن مصادف بودن با تولد همسر است. گرچه تاريخ تولد تنها يك تاريخ است، وقتي همسري به آن شكل وجود ندارد تولدش چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ تاثير مثبت طاهره بر زندگي همهي انسانهاي دور و برش به خوبي نمايان است در حالي كه هيچكس او را نميبيند. بعد از ديدن فيلم داشتم به اين جملهي زن همسايه فكر ميكردم «اين قران و بگير و باز كن، شايد اگه يه سفيدبخت بازش كنه دخترم هم سفيدبخت شه»، ديدم اگر رضا ميركريمي، بر زندگي اين زن فوكوس نميكرد من هم مثل اين زن همسايه، طاهره را زني سفيدبخت ميديدم و اهميتي به گوشههاي كوچك بدبختي روزانهي او، نميدادم. طاهره با تمام ترسي كه از سيهبختي خود و سرايت آن به دختر زن همسايه داشت، قران را باز ميكند و ميگويد «خوب آمده». وقتي طاهره آيهها را با خود ميخواند منتظر بودم تا در جواب زن همسايه آن آيهها را براي ما هم بخواند ولي نخواند؛ ميخواستم بدانم آن آيهي خوب كدام است و با خود فكر كردم: مگر ميشود آيهاي از اين كتاب روشنگر خوب نباشد؟
پينوشت: بازي خانم هنگامه قاضياني بسيار يكدست و زيبا بود، فيلمنامه بينقص و كارگرداني آن دوستداشتني بود.
فكر ميكنم بعد از ديدن اين فيلم، ديگر هيچكس نتواند آن خورشيد هميشه تابان زندگي را با ديدي كه سابقا داشت بنگرد.
از موسيقي كار كه بر اساس تم ساري گلين بود خيلي لذت بردم. فكر كنم رابطه ميركريمي و عليقلي دارد شبيه رابطه كيشلوفسكي و پريزنر ميشود. اين خيلي خوب است كه آهنگساز بداند كه در ذهن كارگردان چه چيزي نقش بسته است. من موسيقي دو فيلم خيلي دور، خيلي نزديك و به همين سادگي را به اين زوديها فراموش نخواهم كرد.
درود بر رضا ميركريمي براي ساخت فيلم ساختارشكني كه نه ادعاي روشنفكري داشت نه ادعاي معناگرايي و نه حتي ادعاي پوچگرايي. ميركريمي از طاهره آينهاي ميسازد كه درونش حقيقت نمايان است و اين آينه را بيآنكه از وجودش باخبر باشي، با تمام كارهاي روزانهي طاهره مقابلت ميگيرد، تا از اين پس از كنار زندگي روزمرهي خود به همين سادگي نگذري.
لینک مرتبط:
گفتگو با هنگامه قاضیانی ایفاگر نقش طاهره
گزارش نشست فيلم در دانشگاه شهيد بهشتي-خبرگزاري ايسنا
تراژدی روحی یک انسان نیمه مدرن در "به همین سادگی"-تحلیل ایسکانیوز
صنعتي. داستان رنجبران زير زمين است كه اگر دانته بود «دوزخش» ميشد در جهاني كه انسان «تا پايان شب سفر ميكند» اما در پايان اين راه شگفتانگيز در دل زمين، در ژرفناي خاك كه انسان عمرها رنج برده و له شده است عاقبت كمر راست ميكند و در شورشي سراسر اميد سر برميافرازد. ژرمينال زيباترين و بزرگترين اثر زولاست. حماسهي برادري است در فلاكت: داستان سرنوشت بشر" 
من سمانه، مترجمی زبان فرانسه خوندم اما زبان مادری ام...! چه عرض کنم شاید مرغ همسایه را غاز پنداشتم!