به همين تابندگي با نگاهي به فيلم به همين سادگي

هنگامه قاضياني برنده بهترين بازيگر جشنواره 26 فيلم فجرپيش آمده است كه گاهي از انجام ندادن كاري يا پيش نيامدن فرصتي كوچك، احساس غم كني آنهم احساسي خيلي بزرگتر و عميق‌تر از آن كار يا آن فرصت؟
نديدن فيلم "به همين سادگي" در جشنواره، از آن فرصت‌هاي از دست رفته‌اي است كه امروز مرا بسيار غمگين كرد. شايد اگر شما هم امروز فيلم را با تعدادي تماشاگر كه نه از خود سينما چيزي مي‌دانند و نه حتي از خود زندگي، مي‌ديديد؛ مانند من افسوس مي‌خورديد. آقايي در ميانه‌ي فيلم دست زنش را گرفت و با كلي سر و صدا مبني بر اين كه : «آخه اين هم شد فيلم، اين زنه همش تو آشپزخونه است، اومديم سينما درس آشپزي و خونه داري ياد بگيريم؟» عده‌اي ديگر را نيز با خود همراه كرد و ... رفتند و نديدند باقي فيلم را. گرچه تصور مي‌كنم كه از ابتداي فيلم هم چيزي نديده بودند. نمي‌خواهم خود را با نوشتن اين مطلب در سطح بالايي بپندارم و يا بگويم كه من درك هنري بالاتري از ديگران دارم؛ حرفم اين است كه بعضي‌ها حتي زندگي ساده و روزمره خود را نيز درك نكرده‌اند و چه هنري بالاتر از درست زيستن؟
تمام دغدغه‌ي طاهره خود همين كلمه‌ي «زيستن» بود، چگونه زيستن. هنر طاهره نقاشي يا شعر نبود، هنر او درست زيستن بود حتي اگر فلسفه‌ي زندگي را نمي‌دانست گرچه در تكاپويش بود. افسرده و درمانده از كارهاي روزمره كه در عين پوچ پنداشتن آنها، وسواسي زيبا و مثال‌زدني براي انجام همين امور روزمره‌ي خانه‌داري و بچه‌داري و همسر‌داري از خود نشان مي‌داد. منشيِ دفتر همسرش را به فرزندانش نزديكتر مي‌ديد و غمي بزرگ دلش را چنگ مي‌زد. طاهره مانند تمام مادراني كه من و شما به خوبيهنگامه قاضياني در نمايي از فيلم مي‌شناسيم، نقش خورشيد زندگي را ايفا مي‌كرد.خورشيد روشني‌بخش روزمان است و آنقدر داغ و گداخته است كه نمي‌توان مستقيم و بي‌واسطه نگريستش. بي‌وقفه نور مي‌تاباند حتي وقتي خوابيم. و ما هرگز نمي‌بينيمش. از بس كه آشنا و هميشگي است. به همين سادگي او به همين تابندگي بر زندگي همسر و فرزندان و حتي همسايگان نزديك و همسايگان ساختمان روبرو نور وجودش را مي‌تاباند.آغاز فيلم، صحنه‌ي ايستادن طاهره بر پشت‌بام و شنيدن زمزمه‌ي يك نواي تركي (ساري گلين) است و در آنجاست كه يك خورشيد تصميم مي‌گيرد كه آن‌شب ديگر نتابد. تصميم رفتن و ديگر نبودن را يك‌شبه نگرفته است اما فيلم، تنها، سرنوشت‌سازترين روز زندگي او را به نمايش مي‌گذارد. طاهره چمدان سفر بسته و منتظر رسيدن برادر است تا با او نزد مادر و سرزمين كودكي‌اش برود. به سرانجام رساندن يك تصميم بزرگ در روزي معمولي شبيه همه‌ي روزهاي ديگر كه فقط يك تفاوت دارد و آن مصادف بودن با تولد همسر است. گرچه تاريخ تولد تنها يك تاريخ است، وقتي همسري به آن شكل وجود ندارد تولدش چه اهميتي مي‌تواند داشته باشد؟
تاثير مثبت طاهره بر زندگي همه‌ي انسانهاي دور و برش به خوبي نمايان است در حالي كه هيچ‌كس او را نمي‌بيند. بعد از ديدن فيلم داشتم به اين جمله‌ي زن همسايه فكر مي‌كردم «اين قران و بگير و باز كن، شايد اگه يه سفيدبخت بازش كنه دخترم هم سفيدبخت شه»، ديدم اگر رضا ميركريمي، بر زندگي اين زن فوكوس نمي‌كرد من هم مثل اين زن همسايه، طاهره را زني سفيدبخت مي‌ديدم و اهميتي به گوشه‌هاي كوچك بدبختي روزانه‌ي او، نمي‌دادم. طاهره با تمام ترسي كه از سيه‌بختي خود و سرايت آن به دختر زن همسايه داشت، قران را باز مي‌كند و مي‌گويد «خوب آمده». وقتي طاهره آيه‌ها را با خود مي‌خواند منتظر بودم تا در جواب زن همسايه آن آيه‌ها را براي ما هم بخواند ولي نخواند؛ مي‌خواستم بدانم آن آيه‌ي خوب كدام است و با خود فكر كردم: مگر مي‌شود آيه‌اي از اين كتاب روشن‌گر خوب نباشد؟

پي‌نوشت: بازي خانم هنگامه قاضياني بسيار يكدست و زيبا بود، فيلم‌نامه بي‌نقص و كارگرداني آن دوست‌داشتني بود.
فكر مي‌كنم بعد از ديدن اين فيلم، ديگر هيچ‌كس نتواند آن خورشيد هميشه تابان زندگي را با ديدي كه سابقا داشت بنگرد.
از موسيقي كار كه بر اساس تم ساري گلين بود خيلي لذت بردم. فكر كنم رابطه‌ ميركريمي و عليقلي دارد شبيه رابطه كيشلوفسكي و پريزنر مي‌شود. اين خيلي خوب است كه آهنگساز بداند كه در ذهن كارگردان چه چيزي نقش بسته است. من موسيقي دو فيلم خيلي دور، خيلي نزديك و به همين سادگي را به اين زودي‌ها فراموش نخواهم كرد.
درود بر رضا ميركريمي براي ساخت فيلم ساختارشكني كه نه ادعاي روشن‌فكري داشت نه ادعاي معناگرايي و نه حتي ادعاي پوچ‌گرايي. ميركريمي از طاهره آينه‌اي مي‌سازد كه درونش حقيقت نمايان است و اين آينه را بي‌آنكه از وجودش باخبر باشي، با تمام كارهاي روزانه‌ي طاهره مقابلت مي‌گيرد، تا از اين پس از كنار زندگي روزمره‌ي خود به همين سادگي نگذري.
لینک مرتبط:
گفتگو با هنگامه قاضیانی ایفاگر نقش طاهره
گزارش نشست فيلم در دانشگاه شهيد بهشتي-خبرگزاري ايسنا
تراژدی روحی یک انسان نیمه مدرن در "به همین سادگی"-تحلیل ایسکانیوز

ژرمينال در سينما اقتباس

"در ۱۸۸۵ ويكتور هوگو از دنيا رفت و ژرمينال به دنيا آمد كه «بينوايان» زولاست در فرانسه‌ي مدرن وژرمينال اميل زولا صنعتي. داستان رنجبران زير زمين است كه اگر دانته بود «دوزخش» مي‌شد در جهاني كه انسان «تا پايان شب سفر مي‌كند» اما در پايان اين راه شگفت‌انگيز در دل زمين، در ژرفناي خاك كه انسان عمرها رنج برده و له شده است عاقبت كمر راست مي‌كند و در شورشي سراسر اميد سر برمي‌افرازد. ژرمينال زيباترين و بزرگترين اثر زولاست. حماسه‌ي برادري است در فلاكت: داستان سرنوشت بشر"
نوشته‌ي پشت جلد كتاب ژرمينال اثر اميل زولا با ترجمه‌ي سروش حبيبي از انتشارات نيلوفر

سال پيش كتاب «ژرمینال» اثر امیل زولا را خواندم و به خوبي به یاد مي‌آورم كه چقدر با «اتي‌ين» ارتباط برقرار كردم، به همراه او به زير خاك در اعماق معدن رفتم و همراهش عاشق شدم و در آن لحظه‌ي بي‌نظير مثل او هنگامي كه بالاخره بعد از چند روز از زير خاك نجات يافت؛ من نيز گويا از خفقاني كه در لحظه لحظه‌ي خواندن كتاب با خود حس مي‌كردم نجات يافتم و مثل ديگران با ديدن تغيير ناگهاني وضعيت اتي‌ين دچار بهت شدم. از خود پرسيدم من چرا مثل هم‌داستانان اتي‌ين از ديدنش يكه خوردم؟ من كه مانند آنان بيرون از معدن نبودم، من در تمام لحظات با اتي‌ين بودم! يادم آمد «اميل زولا» آنقدر خوب تاریکی و ظلمت مکرر ته معدن را با جملات غیرمستقیم توصیف کرده است که من در تاریکی متوجه وضعیت اتی‌ين نشده بودم. يعني نوري آنجا نبود تا ببينم چه بلايي بعد از آن فاجعه بر سر اتي‌ين آمده كه بالاخره زولا در پايان بخش ماقبل آخر كتاب مي‌نويسد:

    سرانجام وقتي چشمان اتي‌ين به نور عادت كرد و غذايي خورد بيرونش آوردند و ديدند كه صورتش تكيده و موهايش يكسر سفيد شده است. پير شده بود و همه لرزان عقب مي‌رفتند و برايش راه مي‌گشودند.

يكشنبه شب ۱۸/۱/۸۷ شبكه چهار سيما در برنامه «سينما اقتباس» ژرمينال را كه اقتباس يا برداشتي از اين اثر بزرگ اميل زولا است، پخش خواهد كرد.

پي‌نوشت:la germinale  هفتمین ماه تقویم انقلاب فرانسه است، اما نام اين كتاب بدون حرف تعريف la و حرف پاياني e و با حرف اول بزرگ است ْGerminal شاید بازی کلامی باشد نمی‌دانم ولي اين مشابهت اسمي نبايد ذهنيت ما را نسبت به كتاب و فيلم جهت‌دار كند.

فارسي‌ِ كهن به شيوه‌ي شاملو

در هزارتو نام كتابي است نوشته‌ي آلن روب-گري‌يه با ترجمه‌ي مجيد اسلامي از كتاب‌هاي نشر ني.در هزارتو رمان آلن روب-گري‌يه
قسمتي از مقدمه‌ي مترجم را كه به كار مترجماني (مثلا!) چون من مي‌آيد، در اينجا منعكس مي‌كنم:
«... البته حفظ ريتم جمله‌هاي روب-گري‌يه با زبان فارسيِ «رسمي» و وفادار به دستور زبان كاري‌ست ناممكن. بنابراين نگارنده ترجيح داد با الهام از زنده‌ياد احمد شاملو (در گفت‌و‌گويي با مجله‌ي آدينه)، با جابه‌جايي اجزاء جمله، اين انعطاف را به وجود بياورد. به اين عبارت توجه كنيد:
    شش مرد با كت فراكِ بلند جلوي پيشخوان ايستاده‌اند، زير نظر كافه‌چي كه هيكلِ چهارشانه‌اش، به سويشان خم شده، دست‌هايش را تكيه‌گاه كرده با چسبيدن به لبه‌ي داخليِ پيشخوان، كه رويش مجموعه‌اي از شش گيلاس، هنوز پُر، متعلق است به مشترياني كه موقتا تشنگي را به دليل بحثي بي‌شك پر از هيجان و سروصدا به فراموشي سپرده‌اند.
اين عبارت يك جمله است و فقط در صورتي مي‌توان آن را با حفظ ريتم به فارسي برگرداند كه با الهام از فارسي‌ِ كهن به شيوه‌ي شاملو، فعل‌ها را آن‌طور كه مي‌بينيد، از پايان جمله به اواسط جمله منتقل كرد، مثل: «ایستاده‌اند، زير نظرِ كافه‌چي» و «دست‌هايش را تكيه‌گاه كرده، با چسبيدن به...» و «متعلق است به مشتریانی که...» در غیر این صورت ایجاد پیوستگی میانِ اتصال‌ها ناممكن است.
به اين عبارت توجه كنيد:
    انگشتانش را مشت مي‌كند مثل كسي كه مي‌ترسد جزئيات خاطره‌اي را از ياد ببرد كه فكر مي‌كند در حال به‌ ياد‌آوردنش است، يا مثل كسي كه دلش مي‌خواهد قوت قلب بگيرد، يا كسي كه مي‌خواهد متقاعد كند، و به حرف زدن ادامه مي‌دهد، خودش را غرق مي‌كند در كثرتِ فزاينده‌ي توصيف‌هاي مغشوش،...
با فارسي‌نويسيِ رسمي اين جمله به چنين عبارتي بدل مي‌شد:
    انگشتانش را مثل كسي كه مي‌ترسد جزئيات خاطره‌اي را كه فكر مي‌كند در حال به‌يادآوردنش است، يا مثل كسي كه دلش مي‌خواهد قوت قلب بگيرد، يا كسي كه مي‌خواهد متقاعد كند، از ياد ببرد، مشت مي‌كند، و به حرف‌زدن ادامه مي‌دهد، خودش را در كثرتِ فزاينده‌ي توصيف‌هاي مغشوش غرق مي‌كند...
بديهي است كه اين عبارت نه فقط بسيار مبهم‌تر و ناخوشايندتر است، بلكه وقتي «غرق می‌كند» پس از «... توصيف‌هاي مغشوش» مي‌آيد تاكيد جمله نيز برخلاف متن اصلي عوض مي‌شود. و اين انعطافي‌ست كه زبان فارسي داشته و متاسفانه «دستورنویسان» در دورانِ جديد با تحميل اصول خشك و ناخوشايندي، اين انعطاف را از آن دريغ كرده‌اند. مثلا عطار در تذكرة‌الاولياء مي‌نويسد: «... خليفه بفرمود تا او را به زندان بردند يك سال.» يا ‌«... بداد مرا شرابي و بزرگ كرد مرا چنان كه مهمان مهمان را.» يا «چنين باشد سزاي كسي كه با اژدها در تموز خمر كهن خورد.» يا «... مدت پنج‌ماه كس نرفت مگر يك‌بار ابن‌عطا و يك‌بار [ابو] عبدالله حفیف ...» می‌بينيد كه آوردن فعل‌ها به ميانه‌ي جمله در فارسي قديم كاملا مرسوم بوده. به هر حال اين نوع فارسي‌نويسي شايد در برخورد اوليه (گهگاه) كمي «نچسب» و ‌«غیرمتعارف» به نظر بیاید، ولي نه‌فقط با روح زبان فارسي منافاتي ندارد، بلكه (به ويژه) در مواجهه با متن‌هايي چون در هزارتو، اجتناب‌ناپذير به نظر مي‌رسد. »

لينك مرتبط:
وبسايت نشر ني

پي‌نوشت: در تعطيلات نوروز خواندمش و به طور كلي كتاب خوبي بود، ترجمه كه در حد اعلا بود، از آقاي اسلامي بابت اين ترجمه‌ي خوب تشكر مي‌كنم و نيز از نشر محترم ني كه كتاب را خواندني‌تر از حد تصور اوليه‌ام كرد (به علت نام‌آشنايي نويسنده) با قطع مناسب و صفحه‌بندي و ويرايش و حروف‌چيني و استفاده‌ي به‌جا از كسره و نيم‌فاصله و ...