در اتاق را كه باز كردم ديدم مادر دارد نماز ميخواند، نشسته است پس حتما تشهد و سلام ميگويد و نماز كه تمام شد با او حرفي دارم. اما... نه گويا تشهد ركعت دوم است و ميخواهد بلند شود... بلند نشد همانطور نشست... تعجب كردم كه چرا نمازش تمام نميشود. نوبت به ركوع رسيد... با ديدن آن لحظه ناگهان تمام وجودم يخ كرد! همانطور كه نشسته بود كمي به سمت مهر خم شد و ذكر ركوع را خواند.
آخر چرا؟ دلم ميخواست بلند گريه كنم اما از آنجايي كه نميخواستم او بفهمد كه فهميدهام، صدايم را فرو خوردم. از درون گريه كردم. تمام تنم ميلرزيد. مگر ميشود؟ پيش از اين تنها مادربزرگ را ديده بودم كه اينطوري نماز ميخواند ولي حالا... مامان... مامان من؟
وقتي به اتاقم رفتم تمام روزگار گذشته مثل فيلم از جلوي چشمانم گذشت: اينكه روزگاري وقتي فقط من و فاطمه بوديم و نگار هنوز به دنيا نيامده بود، مامان چقدر قوي بود، چقدر خوب نماز ميخواند. من نماز را از خودش ياد گرفتم. اولين وسوسه خواندن نماز را همين مامان به جانم انداخت وقتي ۶ ساله بودم و او را براي اولين بار ديدم كه چادر به سر مقابل سجاده در هال خانه مادربزرگ ايستاده... ايستاده... ايستاده... و دارد خيلي آرام صحبت ميكند، رفتم جلو كه سوالي بپرسم و پرسيدم اما جوابي نداد. چند بار تكرار كردم و جوابي نشنيدم احساس كردم مامان ديگر نميتواند بشنود. نمازش كه تمام شد ـ يعني آن موقع فكر ميكردم كه دارد با خودش حرف ميزند و وقتي حرفزدنش تمام شد ـ به طرفم آمد و گفت: سمانه چي كار داشتي؟ چرا موقع نماز سوال ميپرسي؟ گفتم : پس شما ميشنيدين؟ گفت: معلومه گفتم: پس چرا جواب ندادين؟ گفت: داشتم با خدا حرف ميزدم.
با خدا حرف ميزد. با خدا... آنقدر برايم جذابيت داشت كه از او خواستم راه و چاه حرفزدن با خدا را يادم بدهد. در عالم كودكي احساس ميكردم كه چه حرفهايي با خدا دارم و انگار به يك اكتشاف جديد دست يافته بودم.
در اين ميان يك چيز كوچكي هم راجع به پدر اضافه كنم. يك بار در يك ظهر گرم تابستاني بعد از خواندن نماز ظهر ديگر تواني برايم نمانده بود تا يك نماز چهار ركعتي ديگر را بخوانم. كمي غر زدم و بابا براي آرام كردنم گفت: وقتي چهار ركعت نماز ميخوني يعني داري زيادتر با خدا حرف ميزني و بيشتر پيش خدايي.
امروز اما همان ماماني كه روزي با قامت بلندش ميايستاد و نماز ميخواند، مينشيند و در را ميبندد كه دخترانش او را در آن حال نبينند. سني ندارد اما اين گذر زمان و روزگار است كه اينچنينشدن او را از چشمان ما پنهان داشته است.
وقتي عزيزي را از دست ميدهي يا غمي بزرگ از روزگار نصيبت ميشود زمان و گذرش ميشود بهترين علاج آن غم و درد.
اما در اين مورد، پي بردن به ظلمي كه زمان در حق ما نسبت به آگاهي از وجود پرسلامت مادر كرده است، آزارم داد آنچنانكه در درون گريستم و چه مشقتي است وقتي بخواهي جلوي ريزش اشكهايت را بگيري و در خود فرو بخورياش.