تبليغاتX
چند ضلعی منتظم

به نام خدا
بعد از چند ماه دوري از وبلاگ‌نويسي، خبري كه امروز در خبرگزاري فارس خواندم مرا به نوشتن ترغيب كرد. خبر تجليل از «علي حاتمي» به عنوان نماد جاذبه‌هاي گردشگري ايران
زنده ياد علي حاتميهر وقت يكي از فيلم‌هاي علي حاتمي را تماشا مي‌كردم، علاوه بر حض بصري از تصاوير زيبا و دوست‌داشتني و همچنين نيوشيدن نواي موسيقي اصيل ايراني و ديالوگ‌هاي پرمغز كه هركدام حاكي از تسلط نويسنده بر ادبيات غني زبان فارسي بود، يك حسرت مرا به آه كشيدن وا مي‌داشت. حسرت چيزي كه داشته‌ايم و امروز از كف‌ داده‌ايم. وقتي كوچكتر بودم و همراه بزرگترها به تماشاي فيلم‌هاي حاتمي مي‌نشستم، احساس مي‌كردم فقط من هستم كه معماري و موسيقي و ديالوگهاي شاعرانه و ... اين فيلم‌ها برايم نامانوس و تازه و بديع است و حسرت مي‌خوردم كه چرا در تهراني كه حاتمي به تصوير كشيده متولد نشده‌ام. به پدربزرگ و به پيرترهاي فاميل حسودي مي‌كردم كه در چنين فضايي بزرگ شده‌اند و همه چيز گويا، در آن زمان سر جاي خود قرار داشت! ولي تهران امروز و در بحثي كلي‌تر ايران امروز جز نفرين و آه و ناله‌هاي مردمش از معماري درهم و آلودگي صوت و هوا و اخلاق چيزي به همراه ندارد.
حميد جبلي و اكرم محمدي در نمايي از فيلم مادر ساخته علي حاتميبا خواندن خبر تجليل از علي حاتمي به عنوان نماد جاذبه‌ها، بله جاذبه‌هاي گردشگري ايران، خوشحال شدم كه اين يك درد مشترك است و امروز نه تنها من، كه در كودكي حسرت روزگار به تصوير كشيده فيلمهاي حاتمي را مي‌خوردم، بلكه تمام مردم اين سرزمين نيز با ديدن فيلمهاي حاتمي افسوس از دست دادن داشته‌ها را مي‌خورند.
چه خوب كه حاتمي با هنر سينما برايمان اين ميراث را باقي گذاشت و با زبان شيرين و خاص خود نماد جاذبه‌هاي گردشگري ايران شده است. روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 23:38  توسط سمانه ع  | 

داريوش مهرجويي در سال ۱۳۴۶ پس از تحصيل در رشته فلسفه در امريكا به ايران بازگشت و نخستين فيلم خود را با عنوان الماس ۳۳ ساخت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 17:25  توسط سمانه ع  | 

جيمز James داستان محراب مردگان The Altar of the Dead را در ۱۸۹۵ به نگارش درآورد. در اين داستان جرج استرانسوم George Stransom، محراب كوچكي براي مردگان برپا مي‌كند و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 19:12  توسط سمانه ع  | 

يكي از دوستانم امروز مثل يك قاصدك خوش‌خبر با اس‌ام‌اس! خبري به من داد كه از شدت خوشحالي تصميم گرفتم در وبلاگم منعكسش كنم:
ناصر تقوايي گفته است مشكل «چاي تلخ» قابل حل است و قصد دارد فيلم را به پايان برساند.

چند تا پیش‌نوشت را بخوانيد بعد اگر مايل بود و حوصله‌اتان اجازه داد، قصه‌ي چگونگي نيمه‌تمام ماندن اين فيلم را در ادامه مطلب بخوانيد.
پيش‌نوشت:
۱. در هنري مثل سينما يك ژانر هست كه از همه‌ي ژانرها بيشتر دوست دارم: ژانر جنگي (مثل فيلم «نجات سرباز رايان» و يا سريال «ارتش سري»)
۲. در تاريخ ايران يك حماسه (حماسه درست و حسابی، نه از اينها كه اخبار مدام از كوچكترين حركت مردم به عنوان حماسه نام مي‌برد!) هست كه از همه بيشتر دوستش دارم و آن حماسه دفاع مقدس باغيرتاني‌است كه هر وقت از كار بزرگشان مي‌شنوم صدبار حسرت مي‌خورم چرا پسر به دنيا نيامده‌ام و چرا دوره جنگ در سن جواني نبوده‌ام.
۳. پس تلفيق ژانر جنگي و دفاع مقدس ميشود همان فيلمي كه من برايش ارزش بسياري قائلم. فيلمي مانند «دوئل» يا «سرزمين خورشيد»
۴. حالا اگر به اين فيلم چاشنيِ زندگيِ در جريانِ حاشيه‌ي جنگ را اضافه كنند كه چه بهتر! بيشتر مورد پسندم واقع مي‌شود. فيلمي مانند «هیوا»
۵. معتقدم در جنگ تمام عواطف، احساسات و اعمال انسان خلوصي عجيب پيدا مي‌كند. چه عشق باشد و چه نفرت!، حتي نفرت... خيلي صريح و بي‌واسطه بيان ميشود، نه با كنايه، يا زيرآب زدن و پاپوش درست كردن.
۶. حالا يك بومي جنوب كشور و آشنا به محيط، مثل ناصر تقوايي بخواهد از زندگي يك دختر ايراني-جنوبي و مشكلش در رابطه با يك افسر عراقي فيلم بسازد، حتما ديدن دارد. چيزي شبيه «روز سوم» حالا كمي منفی‌تر از آن و البته منتقدپسندانه‌تر
دعا مي‌‌كنم به سلامت ساخته شود، چون بايد اين چاي را هرچند تلخ تا به آخر و لاجرعه سركشيد.

پي‌نوشت:
۱. داشتم به قول يكي از دوستان از چندضلعي به پاره خط تبديل مي‌شدم كه امروز اين خبر مرا به شكل عجيبي به نوشتن واداشت.
۲. يكي از عوامل علاقه‌ام به اين فيلم، به جز تمام مواردي كه ذكر كردم، بازي حامد بهداد بود در اين فيلم. يك فايل براي دانلود آماده كردم كه شامل صحبتهاي حامد بهداد است در برنامه صندلي داغ، درباره نيمه‌كاره ماندن اين فيلم.
و اما قصه‌ي نيمه كاره ماندن «چاي تلخ» در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 4:46  توسط سمانه ع  | 

هنگامه قاضياني برنده بهترين بازيگر جشنواره 26 فيلم فجرپيش آمده است كه گاهي از انجام ندادن كاري يا پيش نيامدن فرصتي كوچك، احساس غم كني آنهم احساسي خيلي بزرگتر و عميق‌تر از آن كار يا آن فرصت؟
نديدن فيلم "به همين سادگي" در جشنواره، از آن فرصت‌هاي از دست رفته‌اي است كه امروز مرا بسيار غمگين كرد. شايد اگر شما هم امروز فيلم را با تعدادي تماشاگر كه نه از خود سينما چيزي مي‌دانند و نه حتي از خود زندگي، مي‌ديديد؛ مانند من افسوس مي‌خورديد. آقايي در ميانه‌ي فيلم دست زنش را گرفت و با كلي سر و صدا مبني بر اين كه : «آخه اين هم شد فيلم، اين زنه همش تو آشپزخونه است، اومديم سينما درس آشپزي و خونه داري ياد بگيريم؟» عده‌اي ديگر را نيز با خود همراه كرد و ... رفتند و نديدند باقي فيلم را. گرچه تصور مي‌كنم كه از ابتداي فيلم هم چيزي نديده بودند. نمي‌خواهم خود را با نوشتن اين مطلب در سطح بالايي بپندارم و يا بگويم كه من درك هنري بالاتري از ديگران دارم؛ حرفم اين است كه بعضي‌ها حتي زندگي ساده و روزمره خود را نيز درك نكرده‌اند و چه هنري بالاتر از درست زيستن؟
تمام دغدغه‌ي طاهره خود همين كلمه‌ي «زيستن» بود، چگونه زيستن. هنر طاهره نقاشي يا شعر نبود، هنر او درست زيستن بود حتي اگر فلسفه‌ي زندگي را نمي‌دانست گرچه در تكاپويش بود. افسرده و درمانده از كارهاي روزمره كه در عين پوچ پنداشتن آنها، وسواسي زيبا و مثال‌زدني براي انجام همين امور روزمره‌ي خانه‌داري و بچه‌داري و همسر‌داري از خود نشان مي‌داد. منشيِ دفتر همسرش را به فرزندانش نزديكتر مي‌ديد و غمي بزرگ دلش را چنگ مي‌زد. طاهره مانند تمام مادراني كه من و شما به خوبيهنگامه قاضياني در نمايي از فيلم مي‌شناسيم، نقش خورشيد زندگي را ايفا مي‌كرد.خورشيد روشني‌بخش روزمان است و آنقدر داغ و گداخته است كه نمي‌توان مستقيم و بي‌واسطه نگريستش. بي‌وقفه نور مي‌تاباند حتي وقتي خوابيم. و ما هرگز نمي‌بينيمش. از بس كه آشنا و هميشگي است. به همين سادگي او به همين تابندگي بر زندگي همسر و فرزندان و حتي همسايگان نزديك و همسايگان ساختمان روبرو نور وجودش را مي‌تاباند.آغاز فيلم، صحنه‌ي ايستادن طاهره بر پشت‌بام و شنيدن زمزمه‌ي يك نواي تركي (ساري گلين) است و در آنجاست كه يك خورشيد تصميم مي‌گيرد كه آن‌شب ديگر نتابد. تصميم رفتن و ديگر نبودن را يك‌شبه نگرفته است اما فيلم، تنها، سرنوشت‌سازترين روز زندگي او را به نمايش مي‌گذارد. طاهره چمدان سفر بسته و منتظر رسيدن برادر است تا با او نزد مادر و سرزمين كودكي‌اش برود. به سرانجام رساندن يك تصميم بزرگ در روزي معمولي شبيه همه‌ي روزهاي ديگر كه فقط يك تفاوت دارد و آن مصادف بودن با تولد همسر است. گرچه تاريخ تولد تنها يك تاريخ است، وقتي همسري به آن شكل وجود ندارد تولدش چه اهميتي مي‌تواند داشته باشد؟
تاثير مثبت طاهره بر زندگي همه‌ي انسانهاي دور و برش به خوبي نمايان است در حالي كه هيچ‌كس او را نمي‌بيند. بعد از ديدن فيلم داشتم به اين جمله‌ي زن همسايه فكر مي‌كردم «اين قران و بگير و باز كن، شايد اگه يه سفيدبخت بازش كنه دخترم هم سفيدبخت شه»، ديدم اگر رضا ميركريمي، بر زندگي اين زن فوكوس نمي‌كرد من هم مثل اين زن همسايه، طاهره را زني سفيدبخت مي‌ديدم و اهميتي به گوشه‌هاي كوچك بدبختي روزانه‌ي او، نمي‌دادم. طاهره با تمام ترسي كه از سيه‌بختي خود و سرايت آن به دختر زن همسايه داشت، قران را باز مي‌كند و مي‌گويد «خوب آمده». وقتي طاهره آيه‌ها را با خود مي‌خواند منتظر بودم تا در جواب زن همسايه آن آيه‌ها را براي ما هم بخواند ولي نخواند؛ مي‌خواستم بدانم آن آيه‌ي خوب كدام است و با خود فكر كردم: مگر مي‌شود آيه‌اي از اين كتاب روشن‌گر خوب نباشد؟

پي‌نوشت: بازي خانم هنگامه قاضياني بسيار يكدست و زيبا بود، فيلم‌نامه بي‌نقص و كارگرداني آن دوست‌داشتني بود.
فكر مي‌كنم بعد از ديدن اين فيلم، ديگر هيچ‌كس نتواند آن خورشيد هميشه تابان زندگي را با ديدي كه سابقا داشت بنگرد.
از موسيقي كار كه بر اساس تم ساري گلين بود خيلي لذت بردم. فكر كنم رابطه‌ ميركريمي و عليقلي دارد شبيه رابطه كيشلوفسكي و پريزنر مي‌شود. اين خيلي خوب است كه آهنگساز بداند كه در ذهن كارگردان چه چيزي نقش بسته است. من موسيقي دو فيلم خيلي دور، خيلي نزديك و به همين سادگي را به اين زودي‌ها فراموش نخواهم كرد.
درود بر رضا ميركريمي براي ساخت فيلم ساختارشكني كه نه ادعاي روشن‌فكري داشت نه ادعاي معناگرايي و نه حتي ادعاي پوچ‌گرايي. ميركريمي از طاهره آينه‌اي مي‌سازد كه درونش حقيقت نمايان است و اين آينه را بي‌آنكه از وجودش باخبر باشي، با تمام كارهاي روزانه‌ي طاهره مقابلت مي‌گيرد، تا از اين پس از كنار زندگي روزمره‌ي خود به همين سادگي نگذري.
لینک مرتبط:
گفتگو با هنگامه قاضیانی ایفاگر نقش طاهره
گزارش نشست فيلم در دانشگاه شهيد بهشتي-خبرگزاري ايسنا
تراژدی روحی یک انسان نیمه مدرن در "به همین سادگی"-تحلیل ایسکانیوز
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 15:8  توسط سمانه ع  | 

"در ۱۸۸۵ ويكتور هوگو از دنيا رفت و ژرمينال به دنيا آمد كه «بينوايان» زولاست در فرانسه‌ي مدرن وژرمينال اميل زولا صنعتي. داستان رنجبران زير زمين است كه اگر دانته بود «دوزخش» مي‌شد در جهاني كه انسان «تا پايان شب سفر مي‌كند» اما در پايان اين راه شگفت‌انگيز در دل زمين، در ژرفناي خاك كه انسان عمرها رنج برده و له شده است عاقبت كمر راست مي‌كند و در شورشي سراسر اميد سر برمي‌افرازد. ژرمينال زيباترين و بزرگترين اثر زولاست. حماسه‌ي برادري است در فلاكت: داستان سرنوشت بشر"
نوشته‌ي پشت جلد كتاب ژرمينال اثر اميل زولا با ترجمه‌ي سروش حبيبي از انتشارات نيلوفر

سال پيش كتاب «ژرمینال» اثر امیل زولا را خواندم و به خوبي به یاد مي‌آورم كه چقدر با «اتي‌ين» ارتباط برقرار كردم، به همراه او به زير خاك در اعماق معدن رفتم و همراهش عاشق شدم و در آن لحظه‌ي بي‌نظير مثل او هنگامي كه بالاخره بعد از چند روز از زير خاك نجات يافت؛ من نيز گويا از خفقاني كه در لحظه لحظه‌ي خواندن كتاب با خود حس مي‌كردم نجات يافتم و مثل ديگران با ديدن تغيير ناگهاني وضعيت اتي‌ين دچار بهت شدم. از خود پرسيدم من چرا مثل هم‌داستانان اتي‌ين از ديدنش يكه خوردم؟ من كه مانند آنان بيرون از معدن نبودم، من در تمام لحظات با اتي‌ين بودم! يادم آمد «اميل زولا» آنقدر خوب تاریکی و ظلمت مکرر ته معدن را با جملات غیرمستقیم توصیف کرده است که من در تاریکی متوجه وضعیت اتی‌ين نشده بودم. يعني نوري آنجا نبود تا ببينم چه بلايي بعد از آن فاجعه بر سر اتي‌ين آمده كه بالاخره زولا در پايان بخش ماقبل آخر كتاب مي‌نويسد:

    سرانجام وقتي چشمان اتي‌ين به نور عادت كرد و غذايي خورد بيرونش آوردند و ديدند كه صورتش تكيده و موهايش يكسر سفيد شده است. پير شده بود و همه لرزان عقب مي‌رفتند و برايش راه مي‌گشودند.

يكشنبه شب ۱۸/۱/۸۷ شبكه چهار سيما در برنامه «سينما اقتباس» ژرمينال را كه اقتباس يا برداشتي از اين اثر بزرگ اميل زولا است، پخش خواهد كرد.

پي‌نوشت:la germinale  هفتمین ماه تقویم انقلاب فرانسه است، اما نام اين كتاب بدون حرف تعريف la و حرف پاياني e و با حرف اول بزرگ است ْGerminal شاید بازی کلامی باشد نمی‌دانم ولي اين مشابهت اسمي نبايد ذهنيت ما را نسبت به كتاب و فيلم جهت‌دار كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 20:30  توسط سمانه ع  | 

خاك آشنا

هيچ‌چيز اينجا غريبه نيست. همه چيز رنگ و بويی آشنا دارد. از رنگ سبز ديوارها تا كتابخانه و طاقچه و آينه و تابلويی با شعر هميشه آشنای احمد شاملو. همه چيز اين فضا آشناست؛ آنچنان آشنا كه شايسته‌ی "خاك آشنا" باشد.

دلم گرفته است. می‌خواهم از خاک آشنا بنویسم. از فيلمي كه كارگردانش پيش از اين بوي كافور، عطر ياس را به مشاممان رسانده است. کارگردانی که نشانمان داد خانه‌هایمان، خانه‌اي روي آب است، كه زندگيمان گذراست و گاهي، اگر تقلا نكنيم، با افت و خيز، با جزر و مد آب به اين طرف و آن طرف مي‌رويم. و چه كسي مي‌داند كه در اين شرايط دست و پا زدن درست است يا خود را به جريان آب سپردن؟ و از يك بوس كوچولو و حماسه‌ي زيباي مرگ. مي‌خواهم از آشنايي او (فرمان‌آرا) با خاكش بنويسم و از دغدغه‌ي دوست‌داشتني‌اش كه براي ساخت خاك آشنا داشته است. در زير يادداشت بهمن فرمان‌آرا را كه به بهانه‌ي اين فيلم براي مجله فيلم نوشته است منعكس مي‌كنم.
روز جواب
نوه‌ي من، كيا مشكي، امسال به كلاس اول دبستان رفت. از روز تولدش سواي باز كردن حساب پس‌انداز و ديگر پيش‌بيني‌هاي به اصطلاح آينده‌ساز، همواره به اين فكر بوده‌ام كه آينده‌ي اين مرز پرگهر كه قرار است به او و هم‌نسلانش بسپارم چگونه خواهد بود؟ و چون آينده‌ي هر مملكت در دست نسل جوان آن ديار است، به اين نتيجه رسيدم كه در اين مدت كوتاهي كه از عمر من باقي است، سعي كنم از طريق اين فيلم با نسل جوان مملكتم مكالمه‌اي برقرار كنم. فكر فيلم خاك آشنا از اين‌جا شروع شد و فارغ از اين‌كه من در برقراري اين مكالمه موفق شده‌ام يا نه، قصدم اين بود.
مطابق معمول در ساختار داستان ساده‌ي اين فيلم نمي‌توانستم در تركيب شخصيت‌ها روشن‌فكران را از اين درگيري معاف كنم. به همين دليل بهمن نامدار، شاعر و نقاش معروف، به خانه‌ي پدري واقع در دهي در كردستان بازگشته كه در آرامش به كارش بپردازد. غافل از اين‌كه دنيا و مشكلاتش در هر جا كه باشيم به دنبال ما مي‌آيد و روز، روز جواب است.
بهمن فرمان آرا
مي‌گويد،فكر فيلم از نگراني‌اش براي آينده‌ي نوه‌اش و ديگر جوانان آينده‌ساز بوده است و از آن مهمتر مي‌گويد،كه از نتيجه‌ي كار اطمينان ندارد، ولي قصدش روشن و واضح گفته شده است. چنين صداقتي چگونه مي‌تواند با بي‌رحمي از سوي مسئولين جشنواره‌ي بيست و ششم فيلم فجر ناديده گرفته شود. او تنها مي‌خواهد با نسل جوان مكالمه‌اي برقرار كند و چه خوب كه اين مكالمه از دريچه‌ي يك فيلم و يك اثر هنري و فرهنگي انجام شود. نمي‌دانم كجاي يك مكالمه‌ي عاشقانه كه بين دو نسل اتفاق مي‌افتد را مي‌شود سانسور كرد؟
دنياديده است، نگران مملكتش، نگران آيندگان براي زماني كه ديگر نيست، درس‌خوانده‌ي رشته‌اش است و مي‌خواهد از منظر يك هنر به مسائل كشورش بپردازد. و اين‌بار او كه آن‌گونه زيبا مرگ را برايمان به تصوير كشيده، مي‌خواهد عشق را ترسيم كند، عشق
فيلمش را در ليست فيلم‌هاي جشنواره مي‌نويسند و من براي اكرانش لحظه‌شماري مي‌كنم، ساعت، روز و سينماي مناسب را انتخاب مي‌كنم و مي‌خواهم شاهد حضور عشق بر خاك آشنا باشم، اما... با آنكه از روزهاي قبل مي‌دانستم كه او فيلمش را به علت ابلاغ سانسور از جشنواره خارج كرده، اما به خود اميدواري مي‌دادم كه شايد امروز ببينمش! شايد آگاه شده‌اند و در روزهاي باقي‌مانده تصميم گرفته‌اند كه يكي از بهترين فيلم‌هاي امسال را تا دير نشده ‌از دست ندهند. با ذوق و اميدواري تمام به سمت سينما فلسطين حركت مي‌كنم، چقدر از پياده‌رويم لذت مي‌برم، به سينما كه مي‌رسم مي‌بينم باز اين سينماي نيمه‌جان يكي ديگر از فيلم‌هاي خوب را از دست داده است! و اما در اوج نا‌اميدي و احساس باخت، چشمم به نام فيلمي مي‌افتد كه از چند روز پيش شنيده بودم كه پديده‌ي جشنواره است. فيلم تنها دو بار زندگي مي‌كنيم به كارگرداني ‌بهنام بهزادي. جانشيني بس شايسته براي فيلم مورد نظرم.
در پستي بعدتر، از فيلم مذكور خواهم نوشت، از ديدنش و از تجربه‌ي يك عصر دوست‌داشتني، عليرغم از دست دادن خاك آشنا. روزگار ديدن و تجربه كردن آن هم فرا مي‌رسد بي‌شك.

پي‌نوشت: اين يادداشت را بايد زودتر از اينها مي‌نوشتم، اما چه كنم كه بيشتر اوقات براي نوشتن منتظر يك حس يا يك دم هستم!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 20:51  توسط سمانه ع  | 

حس پنهان

همیشه نوشتن از احساسات برایم کار مشکلی بوده. نه به خاطر اینکه از ابرازشون می‌ترسم یا اینکه از عکس‌العمل دیگران نسبت به آن، بلکه موضوع خیلی ساده‌تر از این حرفهاست. من فقط موقع نوشتن احساساتم، احساس می‌کنم نمی‌توانم مثل نوشته‌های دیگرم ادیبانه بنویسم، منظورم از ادیبانه نوع مقابل محاوره است. فقط همین. ولی این بار می‌نویسم.
سینما عصر جدید، چهارشنبه هفدهم بهمن ۸۶، حول و حوش ساعت ۱۲ رسیدم به صف طولانی فیلم حس پنهان؛ فیلمی که از ماه‌ها قبل اخبارش را دنبال می‌کردم. و تصمیم گرفته بودم این بار تنبلی را کنار بگذارم و زحمت ۲ ساعت در صف ایستادن در سرما را به خود تحمیل کنم. صف طی دو ساعت مدام از طول و عرض گسترش می‌یافت، این گسترش را با صحبتهای نا‌امید‌کننده‌ی مردی که در نزدیکی‌ام بود به علاوه کنید تا ببنید چه حسی داشتم. مدام از این می‌گفت که دیروز صف فیلم کنعان با اینکه ۸۰۰ نفره بود، تنها تا نفر ۲۶‌ام بلیت رسید و مسئولان سینما می‌گفتند که بایستی جا برای همه‌ی آنها که بلیت پیش خرید کرده‌اند در سینما باقی بماند! دیگر نا‌امید شده بودم که ساعت ۱:۳۰ فروش بلیت شروع شد و دل‌دل می‌کردم که بلیت به من برسد، وقتی پول را دادم و بلیت را در دستانم مشاهده کردم حس کردم خواب می‌بینم، در ضمن با آن بلیت نه تنها شانس دیدن فیلم را داشتم بلکه بالاخره درهای سینما به رویم باز شد و از فضای سرد بیرون به گرمای درونش راه یافتم. هنوز گیج بودم از گرفتن بلیت که اعلام شد، سانس اول، سالن یک طبقه‌ي دوم. از پله ها بالا رفتم و احساس کردم چه قدر این سینما را دوست دارم، دو سال پیش فیلم "چهارشنبه سوری" را در همین سینما دیده بودم، و هنگام بالا رفتن از پله ها خاطرات خوش آن سال با دوستم برای لحظه‌ای تکرار شد. وارد سالن شدم و در صندلی‌ام جا گرفتم، چه قدر همه چیز عالی بود، خرید بلیت، گرمای سالن، یک صندلی برای نشستن، و دیدن فیلم محبوبت.
چرا محبوب؟ بدون هیچ رودربایستی و هیچ محافظه‌کاری‌ای و هیچ حرکت ‌روشن‌فکرانه‌ای می‌گویم: تنها برای دیدن بازی بازیگر توانای سینمای ایران، "حامد بهداد". فیلم که شروع شد و اسمها به ترتیب در پرده نقره‌ای نشان داده شد، ابراز احساسات هم شروع شد، اما با دیدن اسم حامد بهداد، سالن در آستانه‌ی انفجار قرار گرفت، فهمیدم دیگران هم برای چه آمده‌اند. گویا حسی پنهان در همگان وجود داشت که بازی بهداد باید دیدنی باشد.
نمی‌دانم دیگران از بازیگری یا سینما چه تعریفی دارند، اما برای من قبل از بهداد، سینما تنها هنری بود تلفیق همه‌ي هنرها و باید به وجود می‌آمد تا در آن شاهد حل شدن هنرمندان بسیاری، برای خلق هنر، باشیم، اما بعد از بهداد به نظرم این خود سینما است که باید در او حل شود. به نظر من حامد بهداد خود سینماست. یعنی همان تلفیقی از هنرهای بسیار. می‌دانم خیلی احساسی نوشتم. اما باور بفرمایید نمی‌توانم خاطره‌ي خوش تک تک سکانس‌های بازی‌اش را در حالی که در صندلی شماره ۶ ردیف ۱۶ سالن اول سینما عصر جدید نشسته و دیدم را هرگز فراموش کنم.
بعدها که فیلم اکران عمومی شد درباره‌ي فیلم و بازی حامد بهداد بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 5:16  توسط سمانه ع  |