دیشب توفان زد. ناگهان شروع نشد. از نیم ساعت قبلش با باد نسبتا شدیدی که میوزید میشد حدس زد که توفانی در راه است. اما همه بیآنکه چیزی به یکدیگر بروز دهیم، در دل دعا میکردیم که کاش شروع نشود، اما شد. آخر، پایان زمستان است دیگر و بهار پرهیاهو نزدیک. همه از همیشه میدانند که هوا نزدیک بهار این طوری میشود.
امروز صبح که بیدار شدم از پنجرۀ اتاقم به پارک روبروی خانهامان ـ روبروی روبرو که نه کمی متمایل به راست ـ نگاه کردم یا شاید او به من نگاه کرد. گاهی پیش میآید که در جمعی، سنگینی نگاهی را بر خود حس میکنی
و وقتی سر بلند میکنی تا ببینی اين سنگيني از کجا آب میخورد، احساس میکنی که این خودت بودی که مدتها به آن دیگری نگاه میکردی! امروز صبح در مواجهه با درختان آن پارک چنین احساسی را داشتم. شاید دلیلش سبزی ناگهانی برگهایش بود، سبزیای که با تابش خورشید و انعکاس نورشان از تکتک آن برگها سنگینی نگاهی را بر خود حس کردم. یادم نمیآید دیروز عصر که به خانه برگشتم آنها را سبز دیده باشم؟! ولی امروز زیر این آفتاب درخشان که پی آن توفان آمده بود آنها را خیلی سبز دیدم. چمنها، برگ درختان، شمشادهای کنار خیابان، هر چیزی که بالقوه میتواند سبز باشد.
۸۶/۱۲/۲۶
پی نوشت، همیشه نوشت، هر کس نوشت، هر وقت نوشت، خوب نوشت: سال نو مبارک![]()
امشب توی فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" یه لحظه بود که چند تا سرباز جلوی در منظم ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند؛ طوری اسلحهها رو تو دستهاشون نگه داشته بودند که سوالی را در ذهنم برانگیختند. از پدر که مدتها در ارتش (نیروی زمینی) بود ولی الان دیگه نیست؛ پرسیدم: بابا! گرفتن اسلحه توی دست لذت بخشه؟ بابا گفت: نوک خودکارت بهترین اسلحه است. میدونم کمی کلیشهای ایست، اما از اونجایی که نگفت نوک قلم، فهمیدم برداشت واقعی خودش بوده، تازه کسی که مدتهای زیادی در ارتش بوده یه همچین حرفی بزنه. خواهر کوچکم مرا به گوشهای کشید و گفت: بابا چه قدر مثبته! اما من داشتم به معنی حرفش فکر میکردم!
"دوست من یک اغوای درونی ما را وادار می کند که مردمان گمراه را هدایت کنیم. این بینواها عمرشان به این می گذرد که عینک و عصاشان را مرتب نگاه دارند. افتخارات آنها این است که در فلان محفل رقص و بازی شرکت جسته یا در فلان اداره مستخدم باشند. پس از آن کم حرف زده، شمرده قدم بر می دارند. به کسی نگاه نمی کنند. زیردست ها را تحقیر می کنند. فقرا را فحش می دهند و به آنها می گویند کار کنید.
عایدات خود را به مصرف عیاشی خودشان و رفقایشان می رسانند. در خانه جلف و در سایر اوقات متین و متکبر. به قرائت عادت ندارند. روزنامه ها را آبونه می شوند یا چند جلد کتاب از اشخاص بزرگ را آرایش میزشان قرار می دهند. کم کم اشتباه بزرگی در آنها پیدا می شود که حتی وجود خودشان نیز به خودشان مشتبه می شود و خیال می کنند بر دیگران برتری دارند. در صورتی که علتی که این برتری را برساند در آنها موجود نیست جز اینکه پول دارند و هار شده اند."
*** مطلبی که خواندید بخشی از نامه ایست که نیما یوشیج در ۲۴ مرداد ۱۳۰۸ به مهدی خان نگاشته. گاهی اوقات یک نامه می تواند به اندازه یک کتاب و یا یک قطعه شعر حرفهایی برای گفتن داشته باشد که محدود به زمان و مکان خاصی نباشد، و همیشه بتوان به کار برد. و امروز که در سال ۱۳۸۶ هستیم چه قدر این حرفها نو به نظر می آیند!
بر آوارگی برگ ها در باد اندیشیده ای؟ تا کنون چُنین سرگشته و گمگشته ز اصل دیده ای؟
روزی از پایه به شاخه ای متصل بود، آری اکنون، یاد داری ز کدامین اصل بریده ای؟
به خیال عقیم اندیشان، می رقصد برگ در باد تو رقص کوته خود در زمین را، درنگی کرده ای؟
بنگر که چون به زیر پایت فتاده است کنون تو زیر پای چه کس خرد و تباه می شوی؟
می دانم که ز نی شنیده ای حکایتش حکایت ما را، کدام نی! می نوازی؟
پی نوشت:
۱. از آنجا که در دبیرستان ریاضی-فیزیک خوانده ام و در دانشگاه زبان فرانسه! پس بر من هر گونه نا شاعری را ببخشایید. نه عروض می دانم چیست و نه شاید به راستی شعر! ناگزیر و شرمنده ترجیح دادم این بار این گونه حرفم را بازگویم.
۲. در آستانه ترک پاییزیم و من در باد شدیدی که امروز می وزید این پیام را دریافتم آن هنگام که نظاره گر سرگردانی برگی در پیچش باد بودم.
تا به حال روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟ نخوانده اید؟ البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات. یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند.
پس کو تاریخ و محل تولد، کجاست نام پدر و مادر؟ ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است. نامی که اکنون گمنام شده. نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند. با تولد فرزندشان خیال و فکرشان به آینده های دور پر کشید، به آنجایی که... نمی دانم. چرا دروغ بنویسم وقتی از فکر و دل آنها خبری ندارم!
اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آنهم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت، به چنین سفره ای نشست.
فلسفه آیین بودا تنها از یک انگیزه پیدا شده است: از هراسی که از رنج در جهان پدید می آید. تجربه رنج، انگیزه تفکر بودائی است و محتویات آن تحلیل رنج و جست و جوی رهائی است. هر جست و جویی را که برای رهائی سودمند نباشد بی ارزش دانسته اند چون بودا هواخواه عمل بود نه متافیزیک. ساختمان دستگاه بودائی، محتویات و حدود آن چنین تعریف شده است:
۱. همه هستی رنج است.
بودا در نخستین گفتارش، دریافت خود را از رنج چنین توضیح می دهد:
« ای رهروان! این حقیقت عالی رنج است، زائیده شدن رنج است، پیری رنج است، بیماری رنج است، مرگ رنج است، اندوه، زاری، پریشانی، و نومیدی رنج اند؛ بودن با آنچه دوست نمی داریم و جدایی از آنچه دوست می داریم رنج است؛ به آرزو نرسیدن رنج است؛ سخن کوتاه، پنج بخش دلبستگی رنج اند.»
خیلی فلسفی به نظر می آید، اینطور نیست؟ چرا بودا زائیده شدن، پیری و مرگ، اندوه و نومیدی و ... را رنج می داند. می گوید:«تا زمانی که اینها پاک از میان نرود آن زندگانی را به راستی نمی توان یک زندگانی نیکبخت خواند، اما چون اینها از زندگی جداشدنی نیست، پس باید زندگی را رنج آور دانست». به اینجای سخن که می رسد عده ای خرده می گیرند که درست است زندگی لذت محض نیست، آن اندازه شادی در چنته دارد که بشود مثبت تر به زندگی نگریست. بودا به هیچ وجه خوشی ها و تجربه های خوشایند زندگی را نفی نمی کند بلکه آنها را بخشی ثابت از زندگی می داند وگرنه، هم چون خود زندگی، تا این اندازه فریبنده نمایان نمی شدند. معیارهای قضاوت او بسیار عمیقتر از این است: او پایندگی را معیار سعادت حقیقی می داند. از دید او هر چه شادی آور و دلپذیر است به رنج می انجامد زیرا که ناپاینده است. این سعادت دروغین است چون این سعادت در یک کفه و اندوه و اشک در کفه دیگر ترازوست.
ببینید بودا به زنی که اندوهگینانه از مرگ نوه خود گله می کند چه می گوید:«ای واسکا! آن که صد عزیز دارد، صد رنج دارد؛ آنکه نود...، ده...، پنج...، یا دو عزیز دارد، نود...، ده...، پنج...، یا دو رنج دارد. آن که او را چیز عزیز یا خوشایندی نیست، رنجی نیست. من می گویم آنها بی اندوه، بی شهوت و از نومیدی آزادند. همه غم ها و رنج های فراوانی که در جهان است، از بستگی به چیزهای عزیز پیدا می شوند؛ آنگاه که چیزی عزیز نباشد اینها پدید نمی آیند». کوتاه سخن اینکه: هرگونه دلبستگی به هر چیز خوشایند به رنج می انجامد.
بقیه مطلب را در قسمت "ادامه مطلب" بخوانید.
بودا در لغت یعنی«آن بیدار» یا « روشنی یافته». در ادامه خواهم گفت که چرا شخصی به نام "سدارته گتمه" خود را بودا یعنی روشنییافته نامید و مکتب بودائی را بنیان نهاد؟
سدارته پانصدسال قبل از میلاد مسیح در عصر تالس و فیثاغورث اینگونه پا به دنیا گذاشت: مادرش "مایا" او را دور از پدرش در میان خانواده خود به دنیا آورد. بعد از تولد، مادر و نوزاد به شهر پدری سدارته بازگردانده شدند و نتیجه این سفر مرگ مادر را رقم زد. تربیت سدارته که گویا شامل خواندن و نوشتن نبود، موافق سنت طبقه بزرگ هند باستان بود. در شانزده سالگی ازدواج کرد و در بیست و نه سالگی صاحب پسری به نام راهوله شد. در همان سال بود که حالش از بنیاد دگرگون شد. شاید با دیدن چگونگی تولد فرزندش که همراه با رنج بود. همان رنجی که بنیان مکتب بودا از آن است. موی سر و ریش خود را سترد و جامه های زرد پوشید و علی رغم رضای خانواده اش از خانه به بی خانگی شد. در کنار رود "نیرنجرا"
اقامت کرد تا به ریاضتی بسیار سخت تن در دهد. شش سال ریاضت کشید، به تمرین های دشوار تنفس دست زد و به بادامی بساخت. پنج مرتاض بر او گرد آمدند به این امید که سدارته "حقیقت" را برایشان روشن خواهد کرد. سدارته چون دریافت که از این خودآزاری راهی به رهائی نمی برد، از ریاضت دست کشید و بار دیگر غذای مناسبی خورد. پس، آن پنج مرتاض او را مرتد خواندند و ترکش کردند. چون تنها ماند، زیر درختی به نام "استه" که نوعی سپیدار است- شاید همانی که در عکس مقابل است- نشست و از روی روش به تفکر پرداخت و با چشم جان در لابه لای سرشت هستی نگریست. زندگانی های پیشینیانش را به یاد آورد و از قانون دوباره زائیده شدن دریافت که این رنج است، این خواستگاه رنج است، این فرونشاندن رنج است و به این بینش رسید:«رهائی من از رنج لرزش پذیر نیست، این فرجام تولد است، دیگر برای من وجود دوباره ای در کار نیست».
در آن لحظه بود که سدارته به "روشنی" یعنی بودا (در فرهنگ ما اشراق) دست یافت و "بودا" یعنی "روشن و بیدار" شد. در آن زمان سی و پنج ساله بود. "روشنی" بودا تجربه ای بود که در آن، عناصر پذیرفته شده ی اندیشه و اعتقاداتی که او به آنها طی آن شش سال رسیده بود، ناگهان در یک "نظام" به هم پیوسته تجلی یافت. ناگفته نماند که این اندیشه ها و اعتقادات با فلسفه های رایج متناقض بود. دانش خودآموخته و خود یافته در او تبلور یافت، و رازهای حیات را بر او آشکار کرد. در نتیجه، روشنی بودا نشانه یکی از لحظات بزرگ تاریخ بشریت است.