تكتك ذرات آن اتاق را دوست دارم. جايي آن پشتها در ضمير ناخودآگاهم نشسته است. شايد از زماني كه به دنيا آمدهام. حسي آشنا، زيبا، هميشگي و خودخواهانه نسبت به آن دارم. هرگز در جهان ملموس اطرافم از نزديك نديدهامش، اما در پس ذهنم هر روز در آن راه ميروم، مينشينم، ميخوانم، مينويسم و بالاخره زندگي ميكنم. آن اتاق به دههي 50 تعلق دارد و من متولد دههي 60 هستم. تا اينجا همهچيز منطقي به نظر ميآيد؛ يعني منطقش اين است كه قبل از تولد من ساخته شده، بنابراين امكان حضور در يك خاطره از گذشته بر ذهنم را داراست.
«قهوهاي» رنگ تكتك عناصر وجود من است. حسي والاتر از دوستداشتن و حتي عشق نسبت به آن دارم؛ حسي شبيه تجربهي دوبارهي يك خاطره، تجربهي دوباره و دوباره و دوبارهاش. رنگ تكرار. رنگ خلقت، خود آفرينش، خاك، چوب، پوست، قهوه، كوير، رنگ كاغذ ديواريهاي آن اتاق.
آن اتاق خيلي شبيه دفتر وكالت دختري است كه اين روزها (شبها) از قاب جعبهي جادويي آن را ميبينيم و غزاله دختري است كه به او براي حضور در آن اتاق و توانايي و امكانش در لمس عيني تكتك ذرههاي آن اتاق رشك ميورزم.
وقتي يك شغل چيزي فراتر از عرضهي يك كالاي حرفهاي عمل ميكند ميشود چيزي شبيه طراحي صحنه و لباس آن اتاق در سريال يك مشت پر عقاب. دفتر وكالت «غزاله قناد» يكي از زيباترين مكانهاي دوستداشتنياي است كه تا به حال در دنياي تصوير ديدهام.
امروز در مجلهي ۴۰چراغ در قسمت پاياني مصاحبه با خزر معصومي، ايشان جملاتي را گفتند كه نه تنها سالهاست مانند آن اتاق در ذهنم مانند نقشبرجستهاي بوده است. بلكه مرا وادار به نوشتن (زايش) اين نوشته بعد از چند روز آبستن بودنش در ذهنم، كرد.
بخش پاياني گفتگوي ايشان:
*با توجه به همه حرفهايي كه تا اينجا زدهايم، چقدر آدم نوستالژيكي هستيد؟
خيلي خيلي زياد. يكي از گرفتاريهاي زندگي من نوستالژياست. من به آدمهاي قبل از دهه 70 علاقه ويژهاي دارم و خيلي احترام ميگذارم. مثلاً اين روزها كه سريال شهريار را ميبينم، در تك تك لحظههاي آن با خودم فكر ميكنم كه خدايا چه جهان پرستارهاي بوده! مگر ممكن است آدم در كوچهها قدم بزند و عشقي، ملكالشعراي بهار، عارف، شهريار و... هم باشند. اينكه اين همه غول در يك جا زندگي ميكنند خيلي حسرتبرانگيز است. اينكه چرا جهان دارد اينقدر معقول ميشود آزارم ميدهد. پس ديوانگان اين جهان كجا هستند؟ از اين جهت «يك مشت پرعقاب» خيلي برايم دلچسب بود. باور كنيد هيچ وقت در زندگيام اينقدر از لباسهايي كه تنم بود و اشياي اطرافم انرژي نگرفته بودم. همه چيز اين سريال من را به فضاي آن دوران ميبرد. چيدمان و انتخابهاي درست آقاي اثباتي چنين حس خوبي را به وجود ميآورد. كاش در مورد چيزهاي بيروني هم اينطور ميشد. متأسفانه الان هرجا كه ميرويم، حداقل يك چيزي وجود دارد كه شما را از آن فضاي قشنگ قديمي دور بكند. كاش اينطور نبود. كاش...
زمین را مهیا کن: فراموش کن سال قبل چه کاشته ای، شخم بزن، سنگهای مزاحم را به در کن، کودش ده، بذر مناسب در راه است... .
امروز در کلاس "اصول فن ترجمه" جمله ای آمد که برای من به سان همان بذری بود که ناخودآگاهانه انتظارش را می کشیدم. جمله این بود: "می دانیم که یک اثر بزرگ چه سان بی پایان است، بدین معنا که پیوسته «قرائتهای» تازه ای را ایجاب می کند."
وقتی استاد شروع به توضیح این جمله کرد آنچنان این جمله برایم آشنا آمد که گویا خود وقتی زمین اندیشه ام را آماده می کردم منتظر همین بذر بخصوص بودم! نمی دانم فیلم های بنی اعتماد را دیده اید یا نه؟ "زیر پوست شهر"، "گیلانه" یا "خون بازی" را. اگر می توانید یک بار دیگر با دقت ببینید. تمام قصه خوب پیش می رود، همه چیز در حد یک فیلم استاندارد ایرانی ساخته و پرداخته شده است... می بینی و می بینی تا به انتها. به آنجا که می رسی با شروع تیتراژ آخر، تیتراژ آغازین مغزت روی پرده می رود. تازه هزار تا فیلم نو در مغز تک تک تماشاگرها شروع می شود. آنقدر سوال مبهم و روشن در مغزت شکل می گیرد که فرصت نمی کنی در این زندگی که شبیه یک اتومبیل با سرعت زیاد جاده را می پیماید لحظه ای شیشه را پایین بکشی و تنفسی بکنی. فرصت نمی کنی روی پاسخ آن سوالها فکر کنی، اما از این بابت ناراحت نخواهی شد زیرا مقدس تر از پاسخ سوالات خود سوالات هستند که ذهن تو را ای انسان که خداوند به خلقتت نازیده است درگیر می کند. و ممنون می شوی از هنرمندی که با خلق چنین اثری میلیونها اثر دیگر در ذهن آدمیان دیگر شکل داده است. چنین مثالهایی را می توان در تمام آثار هنری بی پایان دیگری نیز یافت.
نه تنها با دیدن این فیلم ها بلکه با خواندن بعضی از کتابها، نظاره ی یک تابلو نقاشی یا نقوش یک فرش، یا با خواندن یک بیت شعر و بسیاری آثار دیگر بارها و بارها این سوالهای بی پاسخ! در مغزم شکل گرفته بود تا به امروز که آن جمله بر آنچه در ناخودآگاه خود دریافته بودم صحه گذارد. برای آن سکانس از تمام کسانی که در ساختش حضور محسوس و غیر محسوس داشتند سپاسگزارم. کات!
"به استواری ایستاده است، نه اینکه از آسمان فرو افتاده باشد، که از خاک برآمده است. خاک اخرا، به رنگ عسل سوخته، به رنگ آفتاب، هزاران سال در دل خاک مانده و اکنون تندرست رهیده است... بازمانده ای از یک الفبای منسوخ؟ برآمدگی زنی آبستن، گردن یک پرنده. چون با کف دست دهانش را ببندید و باز بگشاییدش، با زمزمه ای گنگ، با غلغل آبی که از آن بیرون می ریزد، پاسختان می گوید. و اگر با بند انگشتان بر طبلش بنوازید، خنده ای چون فرو ریختن آبشار سکه های خرد نقره ای بر سنگها سر می دهد. زبانهای بسیار می داند. زبان خاک رس و مواد کانی، زبان زوزه های باد در گردنه های کوهستانی، زبان دم جنبانک ها بر چاه های آب، زبان آسمان خروشان و باران".
پی نوشت: در ادامه مطلب پاسخ را بی درنگ در خواهید یافت!
چند وقتی است به نتیجه ای جالب دست یافتم. نتیجه ای که در ابتدا مرا به خنده واداشت اما بعد از چند لحظه احساسی غم آلود مرا آلود. اول بایستی توضیح دهم که دانشگاه الزهرا که من در آن درس می خوانم!، از معدود دانشگاه هایی است که تمام دانشکده هایش در یک محل قرار دارد. از درب شرقی دانشگاه که وارد شدم چند لحظه ای مقابل معبدم، نیایشگاه روحم، یعنی دانشکده هنر ایستادم.
تابلوی اعلانات، پوسترهای به دیوار، آگهی ها و حتی از دریچه ای به درون و نقاشی های دانشجویان نگریستم. با حالتی افسون شده به راه خود ادامه دادم تا به دانشکده ادبیات که در آن زبان فرانسه می خوانم رسیدم. باورم نمی شد آنچه را که می دیدم. دانشجویی که تمام ادوات نقاشی به همراه خود داشت، مقابل دانشکده ما ایستاده بود و همان کاری را می کرد که من چند لحظه قبل با دانشکده او! آن لحظه سه موضوع همزمان فکر مرا مشغول کرد. اول آنکه یا هر دوی ما در انتخاب رشته اشتباه کرده ایم و اکنون جز افسوس خوردن و تن دادن به خواندن در و دیوار دانشکده محبوب خود کاری از دستمان بر نمی آید. دوم آنکه شاید چون انسان هایی حریص هستیم آنچه را که داریم نمی بینیم و چشممان به دنبال نداشته هاست! و فکر سوم اینکه نباید افسوس خورد شاید... پایان تمام هنرهای هفتگانه باستان و دوازده گانه امروز به یک هنر ختم شود، هنر انسان بودن!