تبليغاتX
چند ضلعی منتظم

همیشه بعد از پایان هر ترم به پاکسازی کتابخانه‌ام می‌پردازم. کتابها که همیشه محترمند _ جدای مفید یا مضر بودنشان _ شاید به این خاطر که جلد دارند و دم و دستگاه، پس دور ریختنشان خلاف عرف است. اما جزوه ها! کار به پاکسازی آنها که می‌رسد می‌بینم بعضی‌هاشان را آنقدر دوست دارم که می‌خواهم قابشان کنم تا همیشه جلو‌ي چشم باشند، اما بعضی را حتی از اینکه به مکانیزم بازیافت بسپارمشان پرهیز دارم! این موضوع ابدا به نوع درس بر نمی‌گردد و کشش یا بی‌میلی‌ام به آنها، زیرا از همان سالهای ابتدای تحصیلم در دبستان به همه‌ی دروس که نسبت به هم کمی بی‌ارتباط می‌نمود، علاقه داشتم چه رسد به درسهای امروز که همه به شاخه‌ای تخصصی مربوط می‌شود. به هر حال فکر می‌کنم این استادان هستند که گاهی چنان مطالب را گنگ و سردرگم و به اشتباه تدریس می‌کنند که جزوه‌هاشان برایم ارزشی ندارند.
از این نیز بگذریم...
در این پاکسازی‌ها معمولا به تک‌نوشته‌هایی در صفحه‌ی آخر یک دفترچه یا برگه‌ای تک و تنها به مطلبی به زبان فارسی بر می‌خورم که اگر پایشان تاریخ نزده باشم هرگز به یاد نخواهم آورد آنها را کی نوشته‌ام. گاهی نیز آنچنان از نگارشم تعجب می‌کنم و آن را بالاتر از سطح خودم می‌بینم که اگر خطم را نمی‌شناختم فکر می‌کردم کار کس دیگری است!
در آخرین برگ دفتری سفید که جفتش یعنی برگ اول از دفتر جدا شده بود، نوشته بودم:

دوستش با حالتی نگران به او گفت: «تغییر کرده‌ای! مانند گذشته نیستی؟ مانند گذشته باش شیرین و ساده و دوست‌داشتنی، غریبه شده‌ای؟
پاسخ داد: «زندگی مثل یک کتاب چند جلدی است. نمی‌دانم الان در جلد چندم هستم اما هرگز نمی‌خواهم مثل قبل باشم. در حال حاضر این جلد زندگی‌ام را دوست دارم و با زندگیم مشغول نوشتن آن هستم. به یاد دارم هنگام نگارش جلدهای پیشین نیز چنین حسی داشتم. هرگز حاضر نیستم جلدهای تکراری بنویسم، زیرا هیچ ناشری حاضر به چاپ کتابی با جلدهایی که مضامینی تکراری دارند نیست. این به این معنی نیست که از آنها منزجرم بلکه می‌خواهم حرفی تازه بزنم.
پ. ن. روی برگه‌ي متزلزلی نوشتمش، حتی می‌ترسم ورق بزنم و الان نگرانم که شاید نتوانم پشت این برگ چیزی بنویسم، حیف است خالی بماند.

اواسط مرداد 86


الان که به تاریخ این مطلب نگاه می‌کنم می‌بینم گویا از پاکسازی قبلی جا مانده بوده!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 2:31  توسط سمانه ع  | 

مدتها بود در ذهنم رابطه‌ای را بین آثار چخوف، همینگوی و به تازگی نیما یوشیج ـ که گویا به واقع دارد یکی از اضلاع تفکرم می‌شود که پیشتر‌ها در "پست نخست"م از آن گفته بودم ـ حس می‌کردم تا اینکه چند روز پیش در وبلاگ شمیم ترجمه مطلبی خواندم در باب استادی شهریار در تصویر سازی و امروز نیز فصلی به نام "عینیت و ذهنیت" را از کتاب "بدعتها و بدایع نیما یوشیج" نوشته‌ي اخوان ثالث، و تازه دریافتم که آن رابطه چه بوده است. خلاصه سخن اینکه تمام این بزرگان سعی‌اشان این بوده که زیباترین، مناسبترین، مفیدترین و دیگر ترین‌ها را از طبیعت و خودِ زندگی و مسائل جاری در اطرافشان برای بیان ذهنیاتی چون غم، شادی، حسرت، آرزو و ... برمی‌گزیده‌اند. و به تعبیری در آثارشان به آن ذهنیات عینیت می‌بخشند تا تاثیرگذارتر باشند. در وبلاگ مذکور نمونه‌هایی از اشعار شهریار برای توضیح این مساله آورده شده که به قولی دم دست است و می‌توان خواند. و اما در کتاب آقای اخوان ثالث مثالهایی از چخوف و نیما برای تبیین این قضیه آورده شده است. مانند داستان اندوه از چخوف که درباره‌اش این گونه نوشته‌اند:«... مثلا در "اندوه" داستان کوتاه، مرد پیری درشکه‌ران که فرزند جوانش مرده است، این خصلت (عینیت بخشی به ذهنیات) با درخشندگی به چشم می‌خورد. سر تا پای این قصه چند کلمگی غم است و پیری و ابر و خستگی و دردی که دل را به سختی می‌فشرد. اما هیچ‌کس وقت آن را ندارد که به درد قهرمان قصه گوش بدهد، پیرمرد نمی‌تواند کسی را پیدا کند که برایش درددل کند و اندوه با بیرحمی دلش را چنگ گرفته رهاش نمی‌کند، او هر چه می‌کوشد میان برادرهای دنیا غمش را ـ این میراث حقیقی زندگی را ـ سرشکن کند، نمی‌تواند اما نویسنده همه‌جا ساکت است از تلهج و تلفظ به غم. آسان‌طلب نیست مثل بعضی نویسندگان خودمانی که یک کلام بگوید: « پیرمرد درشکه‌ران ما خیلی غمگین بود» و خودش را خلاص کند. چون لطف و هنر داستان در همین است که در این زمینه چیزی نگوید. او در هر گردش چرخ درشکه‌ي فرتوت تصویری از انکسار و اندوه را نشان می‌دهد. همه‌جا به گفته‌ی خودش «خونسرد» است. سرانجام وقتی که پیرمرد در اصطبل سرش را به گوش اسبش می‌گذارد و می‌گوید:«آندره مرد. فهمیدی اسب؟ صبح خاکش کردم.» اندوه با تمام قوت عزیز خود به دل خواننده چنگ می‌اندازد.»
و یا از نیما نمونه‌ای می‌آورد:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد،
واندر آن خاکستر سردی...
و اخوان درباره‌اش می‌گوید:« این طرح ساده‌ی عینی، با کمترین خطوط ـ کلمات ـ ممکن، به نظر من از چهل خروار آه و ناله بیشتر اندوه به دل خواننده سرایت می‌دهد. تصویری است آرام و کوچک اما گیرا و پر قوت.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 23:46  توسط سمانه ع  |