روزی روزگاری در حیاط خانه مادربزرگ یک درخت بود، یک درخت انگور. تنه اش با پیچ و تابی می رفت تا می رسید به پشت بام کوچکی،بامی که گویا به الزام بر فراز چند اتاق اضافی در حیاط ساخته شده بود. آنجا برگهایش را پهن می کرد. هر سال میوه می داد. مادربزرگ برگهای تازه اش را در بهار می چید و دلمه درست می کرد. چندی بعد غوره های سفت و کمی آبدارش را برای آبگیری می چید و نزدیک تابستان انگورهای درشتش را می خوردیم. آخر سر پدر بزرگ یک جعبه را سرشار می کرد از حضور بیشمار انگور و می داد تا با خود ببریم به خانه امان. می بردیم و می خوردیم و روزشماری می کردیم برای حضور دوباره در جشن انگور. بیشتر سال، تنها به تنه و برگهایش چشم می دوختیم بی آنکه کوچکترین انتظاری از لذت چشیدن طعم دوباره میوه اش ما را امیدی باشد در آن پاییزها و زمستانهای... . یک بار با شادی تمام خود را برای مهمانی درخت انگور آماده کردم و وقتی به میهمانی رسیدم چند میهمان کوچک دیدم پای ریشه های در خاک میزبانم. چند قارچ رنگی و زیبا پای درخت سبز شده بودند. درخت و خاک و تنه اش میزبان بودند اما مادربزرگ از آنها خوشش نمی آمد! و بارها آنها را از در به در کرد و بارها به ما گفت از این قارچها نخورید سمی است! نمی دانست آخر مگر کسی میهمانان دیگر میزبانش را می خورد؟! بارها و بارها بیرونشان کرد اما از پسشان بر نیامد. یک روز که به خانه مادربزرگ آمدم تشییع جنازه درخت انگور را جلوی در خانه اش دیدم. درخت را قطع کرده بود و جای خالی اش مرا در جا خشکانده بود که یکی به من گفت: روزی در این حیاط حوض کوچکی میزبان ما بود آن هم دیگر نیست!
از شیشه اتوبوس بیرون را می نگریستم. چند لحظه پیشتر بیرون از اتوبوس هوای سرد تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. آنقدر سردم بود که سر تا پا بی حس شده بودم. در همان حال بیرون از اتوبوس لحظه ای را دیدم سبز. اما علی رغم رنگ سرد سبز، آن لحظه گرم بود؛ آنقدر گرم که ذهن یخ بسته و کپک در برفم، ناگهان مانند جوانه ای از دل سختی اسفالت رهرو، سبز شد و رویید. اتوبوس ایستاده بود؛ نمی دانم چند لحظه. اما آن اندازه بود که چنین در من ریشه بدواند، بروید، قد بکشد و از رحم هر شاخه وجودم جوانه ای بزاید.
عروسک فروشی بساط خود را پهن کرده بود و فریاد می زد: "فقط هزار تومن!"، "همه عروسکها هزار تومن!" آنچنان فریاد می زد که فکر کردم بنده خدا هنوز هیچ فروشی نکرده و بی صبرانه منتظر یک مشتری است و اگر دست بر قضا خریداری بیاید و ببیند و نخرد وای به حالش! ـ "خانم برای کوچولوتون عروسک نمی خرین؟" این را به زنی که همراه شوهر و دو فرزندش رد می شد گفت. فرزند کوچکتر یکی دو سالی داشت و در آغوش پدر بود. فرزند بزرگتر ده ساله بود به گمانم و اگر عرف اجازه می داد آغوش پدر برای او هم هنوز جای بسیار داشت. مادر از میان عروسک ها یک میکی موس پولیشی را برداشت و بعد از برانداز کردن، شروع کرد عروسک را برای خنداندن کودک مقابل صورتش تکان دادن. کودک بسیار خندید از ته دل. در گوشه ی چشم برادرش را که کنار پدر ایستاده بود به مبهمی می دیدم. مادر همچنان با عروسک کودک را می خنداند و با خود فکر کردم، یعنی بی فکری کردم که پسر بزرگتر اکنون غمگینانه و حسودانه به اوضاع می نگرد اما... او هم می خندید. پدر از همه بیشتر... حتی فروشنده نیز. نه به عروسک می خندیدند و نه حتی به چگونگی تصور کودک از آن شی بی جان فرنگی. شاید فقط به خنده بی منت کودک. مادر با عروسک کوچکتری امتحان کرد. باز همه خندیدند. دوباره عروسک اول را برداشت. من و فروشنده و دو کودک دیگر مطمئن بودیم که عروسک خریده می شود. اما نمی دانستیم که تصمیم گیرنده آن دو نفر دیگرند، خیر ببخشید جیب آن دو نفر در این قصه سبز فرمانروایی می کرد. همه همچنان خندان، هبوط عروسک به بساط را شاهد بودیم اما نه فقط فروشنده بلکه همه ی ما چیزی کاسب شدیم به نام خنده!
زنی فرزندش را حمل می کرد، تنها بار زندگی اش را، فارغ از هر چیز قابل حمل دیگری، یا هر چه کشیدنی چون رنج. مادر روبرو را می دید و می پیمود، فرزند اما راهِ پیموده را چند لحظه دیرتر از مادر می دید. مادر دیگر پشتش را نمی دید، می خواست هم اگر، نمی توانست. ایستایی معنایی ندارد، سکون است و رسوب شدن! باید رفت... .
مادر دیگر جز روبرو چیزی نمی دید، ندید آبنبات چوبی را ـدسته اش پلاستیکی نبود؟!ـ که از دهان فرزندش افتاد. و پی آن نفهمید که چرا گریه فرزندش در نطفه خفه شد و جای آن خنده متولد شد. خنده به آن مردی که از پشت می آمد، دست در دست کودکی که آبنبات، شکلات، چیزی شبیه آن را از پدر درخواسته بود اما پدر... آبنبات که از دهان کودک آن زن افتادـ خوب وقتی در دهان نیست باید جای دیگری در جهان بنشیندـ رفت زیر پای آن مرد. مرد لغزید و افتاد و کودک به او خندید و مادر نفهمید هیچ... همچنان فارغ بال راه خود را می پیمود. نمی شنید صدای گریه کودک پشتی را، ندید که مَرد مُرد، و کودکش دیگر، پدر را در پیمایش راه، در حمل بار سنگین زندگی ندید.