دیشب توفان زد. ناگهان شروع نشد. از نیم ساعت قبلش با باد نسبتا شدیدی که میوزید میشد حدس زد که توفانی در راه است. اما همه بیآنکه چیزی به یکدیگر بروز دهیم، در دل دعا میکردیم که کاش شروع نشود، اما شد. آخر، پایان زمستان است دیگر و بهار پرهیاهو نزدیک. همه از همیشه میدانند که هوا نزدیک بهار این طوری میشود.
امروز صبح که بیدار شدم از پنجرۀ اتاقم به پارک روبروی خانهامان ـ روبروی روبرو که نه کمی متمایل به راست ـ نگاه کردم یا شاید او به من نگاه کرد. گاهی پیش میآید که در جمعی، سنگینی نگاهی را بر خود حس میکنی
و وقتی سر بلند میکنی تا ببینی اين سنگيني از کجا آب میخورد، احساس میکنی که این خودت بودی که مدتها به آن دیگری نگاه میکردی! امروز صبح در مواجهه با درختان آن پارک چنین احساسی را داشتم. شاید دلیلش سبزی ناگهانی برگهایش بود، سبزیای که با تابش خورشید و انعکاس نورشان از تکتک آن برگها سنگینی نگاهی را بر خود حس کردم. یادم نمیآید دیروز عصر که به خانه برگشتم آنها را سبز دیده باشم؟! ولی امروز زیر این آفتاب درخشان که پی آن توفان آمده بود آنها را خیلی سبز دیدم. چمنها، برگ درختان، شمشادهای کنار خیابان، هر چیزی که بالقوه میتواند سبز باشد.
۸۶/۱۲/۲۶
پی نوشت، همیشه نوشت، هر کس نوشت، هر وقت نوشت، خوب نوشت: سال نو مبارک![]()
دستهای خشکیده...
بدنهای پوسیده...
در تمنای رستگاری
ویران به دست خویش
مردمانی گریان...
... و آسمانی پژمرده بر فرازشان
و تو گناهکاری
عقوبت تمامی زندگان مرگ است.
گروهی از پارتیزانهای فرانسوی در جنگ جهانی دوم در پی یک عملیات، توسط پلیس فرانسه دستگیر شده و مورد شکنجه و بازجویی قرار میگیرند...
تالار مولوی برای اسفندماه که چند روزی بیشتر از آن باقی نمانده، نمایشی اجرا میکند که یکی از آثار بیبدیل ژانپل سارتر است. از او تا به حال رمان تهوع و چند داستان کوتاه خوانده بودم اما نمایشنامه خیر. البته خواندن نمایشنامه یک طرف، تماشای هزاران بعد خارجی و شهودیاش در صحنه یک طرف.
این نمایشنامه دیدی انتقادی نسبت به مقولهی جنگ دارد، دیدی که من در لحظه لحظهی پیشروی نمایش در زمان، با شرایط عجیب و از قبل ندیدهای روبرو میشدم. این که وقتی چنین حادثهی بزرگی رخ میدهد، انسانها گویا دیگر نمیتوانند به فطرت و ارضای امیال فطری خود بیندیشند و جنگ آنها را به معنای واقعی کلمه در "چنگال" خود میگیرد. شخصیتهای نمایشنامه با رفتار و گفتارشان مدام سعی بر شناساندن شخصیت، گذشته، احساسات و افکار خود دارند اما این موضوع ابدا باعث از دست رفتن رشتهی اصلی نمیشود؛ جنگ و عواقبش مدام به آنها یادآوری میشود و به ایشان اجازه تصمیمگیری درست را نمیدهد؛ تصمیماتی که شاید در شرایط عادی به ذهن هیچ انسان سالمی خطور نکند. سارتر آنقدر ملموس و باورپذیر شرایط وحشتناک مبارزه و جنگ را توصیف میکند که من به عنوان تماشاگر به طور مثال به لوسی برای قتل برادرش فرانسوا حق میدهم. و یا وقتی ژان (سرکرده گروه) را با بقیه اعضای گروه که در بطن حادثه قرار داشتند مقایسه میکنم، ناخودآگاه تمام رفتارهای «غیر انسانی» گروه را «انسانی»تر از رفتارهای به اصطلاح «انسانی» ژان قلمداد میکنم. ژان نماد ـ گرچه معتقدم، نماد قرار دادن باعث تکبعدی شدن شخصیتها و آثار میشود و جلوی تاویلهای گوناگون را میگیرد ـ تمام حاکمانی است که بر تخت شاهی خود نشستند و به قول معروف نفسشان از جای گرم در میآید. ژان به لوسی میگوید که چقدر عوض شده است و نمیتواند باور کند، خواهری قصد قتل برادر خود را کند. و میدانیم که هیچ معلوم نیست که آیا ژان هم در آن شرایط شکنجه میتوانست انقدر انسانی فکر کند یا نه؟!
اینها تنها یکی دو تا از ظرایفی است که "سارتر"برای نمایاندن حقیقت تلخ جنگ، نشان تماشاگر میدهد.
طراحی صحنهی "مهدی پورنقی" به نظرم بی عیب و نقص آمد و استفادهی به جا از رنگ قرمز ـ رنگ اعتراض، همان رنگی که مارکس آخرین شماره روزنامه ی «راین» را با آن مرکب منتشر کرد ـ باعث زیبایی صحنهی نمایش و درک بهتر موضوع آن میشود. به نظر من رنگ سرخ اگر به موقع و به جا استفاده شود زیباییشناسیای دوچندان به نمایش و صحنهی تئاتر میدهد.
و اما سارتر...
«تعهد در رفتار انسان آزاد، شرط لازم است اما شرط کافی نیست: این عصیان است که روح آزادی است.»۱
«امتیاز سارتر در نمایاندن خشونت در کمال وضوح و از سوی دیگر نشان دادن این است که خشونت در اغلب موارد بر ضد خشونت است. او به ما میآموزد که خشونت ناشی از مقاومت را که یک ملت برای جلوگیری از انهدام و یا اسارت خود، به کار میبرد با خشونتی که ملت متجاوز با وحشیانهترین طرق و نفرتانگیزترین شکنجه ها، روا میدارد، از هم تمیز دهیم. سارتر گوشه نشینان آلتونا را مینویسد تا شکنجه را محکوم کند و اعمال شکنجهگران را که به هنگام جنگ رواج دارد و از طرف بسیاری، به عنوان یک الزام مورد قبول واقع شده است به اطلاع جهانیان برساند. سارتر، تفسیری فلسفی از ضد خشونت ارائه میدهد. تجزیه و تحلیل روشنگرانهاش، مشخص میکند که یک نوع خشونت حتمی وجود دارد اما قابل رویت نیست و لزوما شکل یک عمل را به خود نمیگیرد.
در واقع خشونت، لزوما یک عمل نیست و "انگلس" حق دارد که نشان دهد خشونت به عنوان یک عمل، در بسیاری از پروسهها غایب است. خشونت، همچنین یک مشخصهی طبیعت و یا موجودیت بالقوه نیست، خشونت عمل غیرانسانی مداوم رفتارهای انسانی است به عنوان کمبودی که از درون برخاسته است. به طور خلاصه، میتوان گفت، آن چیزی است که موجب میشود تا انسان در کس «دیگری» اصل «بدی» را ببیند. همچنین آیا لازم نخواهد بود، برای توجیه خشونت در جهت رفع کمبودهای اقتصادی، قتل عامها، به زندان افکندنها، یک کاربرد مرئی قدرت وجود داشته باشد؟ چنان که برنامه فعلی نیرو در جهان بر اساس سو استفاده از خشونت است.»۲
توضیحات:
۱. انسان در مقابل دادگاه اثر پیر هانری سیمون
۲. تمام مطلب "و اما سارتر" برگرفته از ماهنامه "صحنه" شماره ۵۰ و ۵۱
لینک مرتبط:
عکسهای نمایش مردههای بیکفنودفن
سارتری که نمایشنامه مینوشت - مقاله
پی نوشت: نمایشنامهنویس تمام کاراکترهای محبوبش را در نمایش شکنجه میکند ـ میگویم کارکترهای محبوب زیرا این محبوبیت در تمام گفتار و رفتار آنها به صورت کاملا درونی درک میشود ـ و دست آخر همه را به کام مرگ میفرستد تا مبادا زندگی ننگین را به مرگ باشرف ترجیح دهند، حتی کفن و دفنشان هم نمیکند، اما ژان را که هم اسمی مشکوکی با ژانپل سارتر دارد به خاطر وفاداری آن کارکترهای محبوب جان سالم به در میبرد تا شاید انسانهای دیگری را در زمان و مکانی دیگر به مبارزه ی خشونت آمیز ضد خشونت موجود ترغیب کند. شاید...
اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. امام حسین (ع)
تكتك ذرات آن اتاق را دوست دارم. جايي آن پشتها در ضمير ناخودآگاهم نشسته است. شايد از زماني كه به دنيا آمدهام. حسي آشنا، زيبا، هميشگي و خودخواهانه نسبت به آن دارم. هرگز در جهان ملموس اطرافم از نزديك نديدهامش، اما در پس ذهنم هر روز در آن راه ميروم، مينشينم، ميخوانم، مينويسم و بالاخره زندگي ميكنم. آن اتاق به دههي 50 تعلق دارد و من متولد دههي 60 هستم. تا اينجا همهچيز منطقي به نظر ميآيد؛ يعني منطقش اين است كه قبل از تولد من ساخته شده، بنابراين امكان حضور در يك خاطره از گذشته بر ذهنم را داراست.
«قهوهاي» رنگ تكتك عناصر وجود من است. حسي والاتر از دوستداشتن و حتي عشق نسبت به آن دارم؛ حسي شبيه تجربهي دوبارهي يك خاطره، تجربهي دوباره و دوباره و دوبارهاش. رنگ تكرار. رنگ خلقت، خود آفرينش، خاك، چوب، پوست، قهوه، كوير، رنگ كاغذ ديواريهاي آن اتاق.
آن اتاق خيلي شبيه دفتر وكالت دختري است كه اين روزها (شبها) از قاب جعبهي جادويي آن را ميبينيم و غزاله دختري است كه به او براي حضور در آن اتاق و توانايي و امكانش در لمس عيني تكتك ذرههاي آن اتاق رشك ميورزم.
وقتي يك شغل چيزي فراتر از عرضهي يك كالاي حرفهاي عمل ميكند ميشود چيزي شبيه طراحي صحنه و لباس آن اتاق در سريال يك مشت پر عقاب. دفتر وكالت «غزاله قناد» يكي از زيباترين مكانهاي دوستداشتنياي است كه تا به حال در دنياي تصوير ديدهام.
امروز در مجلهي ۴۰چراغ در قسمت پاياني مصاحبه با خزر معصومي، ايشان جملاتي را گفتند كه نه تنها سالهاست مانند آن اتاق در ذهنم مانند نقشبرجستهاي بوده است. بلكه مرا وادار به نوشتن (زايش) اين نوشته بعد از چند روز آبستن بودنش در ذهنم، كرد.
بخش پاياني گفتگوي ايشان:
*با توجه به همه حرفهايي كه تا اينجا زدهايم، چقدر آدم نوستالژيكي هستيد؟
خيلي خيلي زياد. يكي از گرفتاريهاي زندگي من نوستالژياست. من به آدمهاي قبل از دهه 70 علاقه ويژهاي دارم و خيلي احترام ميگذارم. مثلاً اين روزها كه سريال شهريار را ميبينم، در تك تك لحظههاي آن با خودم فكر ميكنم كه خدايا چه جهان پرستارهاي بوده! مگر ممكن است آدم در كوچهها قدم بزند و عشقي، ملكالشعراي بهار، عارف، شهريار و... هم باشند. اينكه اين همه غول در يك جا زندگي ميكنند خيلي حسرتبرانگيز است. اينكه چرا جهان دارد اينقدر معقول ميشود آزارم ميدهد. پس ديوانگان اين جهان كجا هستند؟ از اين جهت «يك مشت پرعقاب» خيلي برايم دلچسب بود. باور كنيد هيچ وقت در زندگيام اينقدر از لباسهايي كه تنم بود و اشياي اطرافم انرژي نگرفته بودم. همه چيز اين سريال من را به فضاي آن دوران ميبرد. چيدمان و انتخابهاي درست آقاي اثباتي چنين حس خوبي را به وجود ميآورد. كاش در مورد چيزهاي بيروني هم اينطور ميشد. متأسفانه الان هرجا كه ميرويم، حداقل يك چيزي وجود دارد كه شما را از آن فضاي قشنگ قديمي دور بكند. كاش اينطور نبود. كاش...
اول، آلكمون براي توجيه كاري كه ميخواهد انجام دهد (نابود كردن انسانهاي نادان) به توصيف سيارات و تاثيراتشان بر انسان ميپردازد. در جايي ميگويد:«این سیارهاي كه ميبيني گويا در يك دستش خنجر دارد و در دست ديگرش يك سر بريده به رنگ سرخ آتشين، بيتاب براي كشتن». کاساندار در پاسخ سوالش که چرا بیتاب براي كشتن است؟ ميشنود:«چون خشمگین است، از نادانيها». کارگردان از این رنگ سرخ آتشین به عنوان رابط برای هر سه اپیزود استفاده میكند. در اپيزود دوم سايهاي از آلكمون و در اپيزود سوم سايهاي از الك را در ميان آن هالهي سرخرنگ ميبينيم. آلكمون و الك هر دو مرداني بودند كه تنها راه نجات انسان از تمام پليديها را نابودي بعضي از انسانها ميدانستند. اولي كه مردي است ستارهشناس و دانشمند قرون گذشته، منشا همهي آلام بشري را ناداني ميداند.
و دومي مردي است در زمانهي كنوني كه در علوم كامپيوتر يك نابغه است و قصد تخريب ساختماني به نام HBO را دارد كه به گفتهي او در اين ساختمان تمام تصميمات بزرگ و سرنوشتساز و مخرب براي انسان طرحريزي ميشود، بنابراين بايد تمام انسانهايي كه درون آن كار ميكنند نابود شوند. ديگر هوشمندي دژاكام استفاده از يك بازيگر زن (نسيم ادبي) براي نقش زن هر سه اپيزود است. كه البته بازي خوب نسيم ادبي نه تنها تفاوت بروني اين سه زن را به خوبي نشان داده است، بلكه حس مشترك دروني هر سه زن را. بازي ايشان در اپيزود سوم به اوج خود ميرسد. در اين اپيزود نقش مادري را اجرا ميكند كه قصد نابودي فرزند خود را دارد و دليل اين كار را اينگونه بيان ميكند:«اگر بگذارم فرزندم زنده بماند ممكن است در آینده كشته شود و يا كس دیگری را بكشد». طراح لباس این نمایش (مژگان عیوضی) در اينجا به خوبی از رنگ قرمز براي لباس اين نقش استفاده ميكند تا اينبار هالهاي پررنگتر از آن سيارهي خشمگين سرخرنگ را ببينيم، كه گويا اينبار اين خود زن است كه نقش آن سيارهي سرخ را بازي ميكند. موسیقی اين كار (ساختهي ايليا منفرد) نیز بسیار زیبا و در خدمت حس نمایش است. 
هيچچيز اينجا غريبه نيست. همه چيز رنگ و بويی آشنا دارد. از رنگ سبز ديوارها تا كتابخانه و طاقچه و آينه و تابلويی با شعر هميشه آشنای احمد شاملو. همه چيز اين فضا آشناست؛ آنچنان آشنا كه شايستهی "خاك آشنا" باشد.
دلم گرفته است. میخواهم از خاک آشنا بنویسم. از فيلمي كه كارگردانش پيش از اين بوي كافور، عطر ياس را به مشاممان رسانده است. کارگردانی که نشانمان داد خانههایمان، خانهاي روي آب است، كه زندگيمان گذراست و گاهي، اگر تقلا نكنيم، با افت و خيز، با جزر و مد آب به اين طرف و آن طرف ميرويم. و چه كسي ميداند كه در اين شرايط دست و پا زدن درست است يا خود را به جريان آب سپردن؟ و از يك بوس كوچولو و حماسهي زيباي مرگ. ميخواهم از آشنايي او (فرمانآرا) با خاكش بنويسم و از دغدغهي دوستداشتنياش كه براي ساخت خاك آشنا داشته است. در زير يادداشت بهمن فرمانآرا را كه به بهانهي اين فيلم براي مجله فيلم نوشته است منعكس ميكنم.
روز جواب
نوهي من، كيا مشكي، امسال به كلاس اول دبستان رفت. از روز تولدش سواي باز كردن حساب پسانداز و ديگر پيشبينيهاي به اصطلاح آيندهساز، همواره به اين فكر بودهام كه آيندهي اين مرز پرگهر كه قرار است به او و همنسلانش بسپارم چگونه خواهد بود؟ و چون آيندهي هر مملكت در دست نسل جوان آن ديار است، به اين نتيجه رسيدم كه در اين مدت كوتاهي كه از عمر من باقي است، سعي كنم از طريق اين فيلم با نسل جوان مملكتم مكالمهاي برقرار كنم. فكر فيلم خاك آشنا از اينجا شروع شد و فارغ از اينكه من در برقراري اين مكالمه موفق شدهام يا نه، قصدم اين بود.
مطابق معمول در ساختار داستان سادهي اين فيلم نميتوانستم در تركيب شخصيتها روشنفكران را از اين درگيري معاف كنم. به همين دليل بهمن نامدار، شاعر و نقاش معروف، به خانهي پدري واقع در دهي در كردستان بازگشته كه در آرامش به كارش بپردازد. غافل از اينكه دنيا و مشكلاتش در هر جا كه باشيم به دنبال ما ميآيد و روز، روز جواب است.
بهمن فرمان آرا
ميگويد،فكر فيلم از نگرانياش براي آيندهي نوهاش و ديگر جوانان آيندهساز بوده است و از آن مهمتر ميگويد،كه از نتيجهي كار اطمينان ندارد، ولي قصدش روشن و واضح گفته شده است. چنين صداقتي چگونه ميتواند با بيرحمي از سوي مسئولين جشنوارهي بيست و ششم فيلم فجر ناديده گرفته شود. او تنها ميخواهد با نسل جوان مكالمهاي برقرار كند و چه خوب كه اين مكالمه از دريچهي يك فيلم و يك اثر هنري و فرهنگي انجام شود. نميدانم كجاي يك مكالمهي عاشقانه كه بين دو نسل اتفاق ميافتد را ميشود سانسور كرد؟
دنياديده است، نگران مملكتش، نگران آيندگان براي زماني كه ديگر نيست، درسخواندهي رشتهاش است و ميخواهد از منظر يك هنر به مسائل كشورش بپردازد. و اينبار او كه آنگونه زيبا مرگ را برايمان به تصوير كشيده، ميخواهد عشق را ترسيم كند، عشق
فيلمش را در ليست فيلمهاي جشنواره مينويسند و من براي اكرانش لحظهشماري ميكنم، ساعت، روز و سينماي مناسب را انتخاب ميكنم و ميخواهم شاهد حضور عشق بر خاك آشنا باشم، اما... با آنكه از روزهاي قبل ميدانستم كه او فيلمش را به علت ابلاغ سانسور از جشنواره خارج كرده، اما به خود اميدواري ميدادم كه شايد امروز ببينمش! شايد آگاه شدهاند و در روزهاي باقيمانده تصميم گرفتهاند كه يكي از بهترين فيلمهاي امسال را تا دير نشده از دست ندهند. با ذوق و اميدواري تمام به سمت سينما فلسطين حركت ميكنم، چقدر از پيادهرويم لذت ميبرم، به سينما كه ميرسم ميبينم باز اين سينماي نيمهجان يكي ديگر از فيلمهاي خوب را از دست داده است! و اما در اوج نااميدي و احساس باخت، چشمم به نام فيلمي ميافتد كه از چند روز پيش شنيده بودم كه پديدهي جشنواره است. فيلم تنها دو بار زندگي ميكنيم به كارگرداني بهنام بهزادي. جانشيني بس شايسته براي فيلم مورد نظرم.
در پستي بعدتر، از فيلم مذكور خواهم نوشت، از ديدنش و از تجربهي يك عصر دوستداشتني، عليرغم از دست دادن خاك آشنا. روزگار ديدن و تجربه كردن آن هم فرا ميرسد بيشك.
پينوشت: اين يادداشت را بايد زودتر از اينها مينوشتم، اما چه كنم كه بيشتر اوقات براي نوشتن منتظر يك حس يا يك دم هستم!