امشب توی فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" یه لحظه بود که چند تا سرباز جلوی در منظم ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند؛ طوری اسلحهها رو تو دستهاشون نگه داشته بودند که سوالی را در ذهنم برانگیختند. از پدر که مدتها در ارتش (نیروی زمینی) بود ولی الان دیگه نیست؛ پرسیدم: بابا! گرفتن اسلحه توی دست لذت بخشه؟ بابا گفت: نوک خودکارت بهترین اسلحه است. میدونم کمی کلیشهای ایست، اما از اونجایی که نگفت نوک قلم، فهمیدم برداشت واقعی خودش بوده، تازه کسی که مدتهای زیادی در ارتش بوده یه همچین حرفی بزنه. خواهر کوچکم مرا به گوشهای کشید و گفت: بابا چه قدر مثبته! اما من داشتم به معنی حرفش فکر میکردم!

همیشه نوشتن از احساسات برایم کار مشکلی بوده. نه به خاطر اینکه از ابرازشون میترسم یا اینکه از عکسالعمل دیگران نسبت به آن، بلکه موضوع خیلی سادهتر از این حرفهاست. من فقط موقع نوشتن احساساتم، احساس میکنم نمیتوانم مثل نوشتههای دیگرم ادیبانه بنویسم، منظورم از ادیبانه نوع مقابل محاوره است. فقط همین. ولی این بار مینویسم.
سینما عصر جدید، چهارشنبه هفدهم بهمن ۸۶، حول و حوش ساعت ۱۲ رسیدم به صف طولانی فیلم حس پنهان؛ فیلمی که از ماهها قبل اخبارش را دنبال میکردم. و تصمیم گرفته بودم این بار تنبلی را کنار بگذارم و زحمت ۲ ساعت در صف ایستادن در سرما را به خود تحمیل کنم. صف طی دو ساعت مدام از طول و عرض گسترش مییافت، این گسترش را با صحبتهای ناامیدکنندهی مردی که در نزدیکیام بود به علاوه کنید تا ببنید چه حسی داشتم. مدام از این میگفت که دیروز صف فیلم کنعان با اینکه ۸۰۰ نفره بود، تنها تا نفر ۲۶ام بلیت رسید و مسئولان سینما میگفتند که بایستی جا برای همهی آنها که بلیت پیش خرید کردهاند در سینما باقی بماند! دیگر ناامید شده بودم که ساعت ۱:۳۰ فروش بلیت شروع شد و دلدل میکردم که بلیت به من برسد، وقتی پول را دادم و بلیت را در دستانم مشاهده کردم حس کردم خواب میبینم، در ضمن با آن بلیت نه تنها شانس دیدن فیلم را داشتم بلکه بالاخره درهای سینما به رویم باز شد و از فضای سرد بیرون به گرمای درونش راه یافتم. هنوز گیج بودم از گرفتن بلیت که اعلام شد، سانس اول، سالن یک طبقهي دوم. از پله ها بالا رفتم و احساس کردم چه قدر این سینما را دوست دارم، دو سال پیش فیلم "چهارشنبه سوری" را در همین سینما دیده بودم، و هنگام بالا رفتن از پله ها خاطرات خوش آن سال با دوستم برای لحظهای تکرار شد. وارد سالن شدم و در صندلیام جا گرفتم، چه قدر همه چیز عالی بود، خرید بلیت، گرمای سالن، یک صندلی برای نشستن، و دیدن فیلم محبوبت.
چرا محبوب؟ بدون هیچ رودربایستی و هیچ محافظهکاریای و هیچ حرکت روشنفکرانهای میگویم: تنها برای دیدن بازی بازیگر توانای سینمای ایران، "حامد بهداد". فیلم که شروع شد و اسمها به ترتیب در پرده نقرهای نشان داده شد، ابراز احساسات هم شروع شد، اما با دیدن اسم حامد بهداد، سالن در آستانهی انفجار قرار گرفت، فهمیدم دیگران هم برای چه آمدهاند. گویا حسی پنهان در همگان وجود داشت که بازی بهداد باید دیدنی باشد.
نمیدانم دیگران از بازیگری یا سینما چه تعریفی دارند، اما برای من قبل از بهداد، سینما تنها هنری بود تلفیق همهي هنرها و باید به وجود میآمد تا در آن شاهد حل شدن هنرمندان بسیاری، برای خلق هنر، باشیم، اما بعد از بهداد به نظرم این خود سینما است که باید در او حل شود. به نظر من حامد بهداد خود سینماست. یعنی همان تلفیقی از هنرهای بسیار. میدانم خیلی احساسی نوشتم. اما باور بفرمایید نمیتوانم خاطرهي خوش تک تک سکانسهای بازیاش را در حالی که در صندلی شماره ۶ ردیف ۱۶ سالن اول سینما عصر جدید نشسته و دیدم را هرگز فراموش کنم.
بعدها که فیلم اکران عمومی شد دربارهي فیلم و بازی حامد بهداد بیشتر خواهم نوشت.
همیشه بعد از پایان هر ترم به پاکسازی کتابخانهام میپردازم. کتابها که همیشه محترمند _ جدای مفید یا مضر بودنشان _ شاید به این خاطر که جلد دارند و دم و دستگاه، پس دور ریختنشان خلاف عرف است. اما جزوه ها! کار به پاکسازی آنها که میرسد میبینم بعضیهاشان را آنقدر دوست دارم که میخواهم قابشان کنم تا همیشه جلوي چشم باشند، اما بعضی را حتی از اینکه به مکانیزم بازیافت بسپارمشان پرهیز دارم! این موضوع ابدا به نوع درس بر نمیگردد و کشش یا بیمیلیام به آنها، زیرا از همان سالهای ابتدای تحصیلم در دبستان به همهی دروس که نسبت به هم کمی بیارتباط مینمود، علاقه داشتم چه رسد به درسهای امروز که همه به شاخهای تخصصی مربوط میشود. به هر حال فکر میکنم این استادان هستند که گاهی چنان مطالب را گنگ و سردرگم و به اشتباه تدریس میکنند که جزوههاشان برایم ارزشی ندارند.
از این نیز بگذریم...
در این پاکسازیها معمولا به تکنوشتههایی در صفحهی آخر یک دفترچه یا برگهای تک و تنها به مطلبی به زبان فارسی بر میخورم که اگر پایشان تاریخ نزده باشم هرگز به یاد نخواهم آورد آنها را کی نوشتهام. گاهی نیز آنچنان از نگارشم تعجب میکنم و آن را بالاتر از سطح خودم میبینم که اگر خطم را نمیشناختم فکر میکردم کار کس دیگری است!
در آخرین برگ دفتری سفید که جفتش یعنی برگ اول از دفتر جدا شده بود، نوشته بودم:
دوستش با حالتی نگران به او گفت: «تغییر کردهای! مانند گذشته نیستی؟ مانند گذشته باش شیرین و ساده و دوستداشتنی، غریبه شدهای؟!»
پاسخ داد: «زندگی مثل یک کتاب چند جلدی است. نمیدانم الان در جلد چندم هستم اما هرگز نمیخواهم مثل قبل باشم. در حال حاضر این جلد زندگیام را دوست دارم و با زندگیم مشغول نوشتن آن هستم. به یاد دارم هنگام نگارش جلدهای پیشین نیز چنین حسی داشتم. هرگز حاضر نیستم جلدهای تکراری بنویسم، زیرا هیچ ناشری حاضر به چاپ کتابی با جلدهایی که مضامینی تکراری دارند نیست. این به این معنی نیست که از آنها منزجرم بلکه میخواهم حرفی تازه بزنم.
پ. ن. روی برگهي متزلزلی نوشتمش، حتی میترسم ورق بزنم و الان نگرانم که شاید نتوانم پشت این برگ چیزی بنویسم، حیف است خالی بماند.
اواسط مرداد 86
الان که به تاریخ این مطلب نگاه میکنم میبینم گویا از پاکسازی قبلی جا مانده بوده!
پیش از دوباره نوشتن بایستی از محضر چند دوست عزیزی که در این مدت به چندضلعیمنتظم سر میزدند و با مطلب جدیدی روبرو نمیشدند عذرخواهی کنم. و نیز از محضر دوستانی که به وبلاگشان سر میزدم و استفادهی بسیار میکردم. به دلایلی که خواهم گفت نتوانستم به عهدی که با آنها و با خودم بسته بودم پایبند باشم و مطالب مفید و خوبشان را بخوانم.
توضیح دهم که زمان امتحانات تنها دورهی زمانی است که رشد چندضلعی ذهنم کاملا متوقف میشود. اما این ترم با خود عهد کرده بودم که اجازه ندهم این سد بلند و خطیر که شکستنش گویا خطرناکتر از تحملش است، جلوی رشد ذهنم را بگیرد، بنابراین تصمیم گرفتم دورش بزنم و به زمینهای سر سبز آبیاری شده نگاهی بیندازم. پس به همان رشد ضلع شعر معاصر و مطالعه در این باره ادامه دادم. اما از بد روزگار کامپیوترم سر ناسازگاری گذاشت؛ اول هارد (hard disc) و بعد پاورش (power) سوخت. خداوندا! همه ی کامپیوترهای عالم را سلامت نگاه دار (دعای مدرن!)
و حالا که میخواهم دوباره بنویسم؛ خداوندا! قلم(کی بورد key board) و فکرم را جز به راستی و برای راستی به کار نینداز