مدتها بود در ذهنم رابطهای را بین آثار چخوف، همینگوی و به تازگی نیما یوشیج ـ که گویا به واقع دارد یکی از اضلاع تفکرم میشود که پیشترها در "پست نخست"م از آن گفته بودم ـ حس میکردم تا اینکه چند روز پیش در وبلاگ شمیم ترجمه مطلبی خواندم در باب استادی شهریار در تصویر سازی و امروز نیز فصلی به نام "عینیت و ذهنیت" را از کتاب "بدعتها و بدایع نیما یوشیج" نوشتهي اخوان ثالث، و تازه دریافتم که آن رابطه چه بوده است. خلاصه سخن اینکه تمام این بزرگان سعیاشان این بوده که زیباترین، مناسبترین، مفیدترین و دیگر ترینها را از طبیعت و خودِ زندگی و مسائل جاری در اطرافشان برای بیان ذهنیاتی چون غم، شادی، حسرت، آرزو و ... برمیگزیدهاند. و به تعبیری در آثارشان به آن ذهنیات عینیت میبخشند تا تاثیرگذارتر باشند. در وبلاگ مذکور نمونههایی از اشعار شهریار برای توضیح این مساله آورده شده که به قولی دم دست است و میتوان خواند. و اما در کتاب آقای اخوان ثالث مثالهایی از چخوف و نیما برای تبیین این قضیه آورده شده است. مانند داستان اندوه از چخوف که دربارهاش این گونه نوشتهاند:«... مثلا در "اندوه" داستان کوتاه، مرد پیری درشکهران که فرزند جوانش مرده است، این خصلت (عینیت بخشی به ذهنیات) با درخشندگی به چشم میخورد. سر تا پای این قصه چند کلمگی غم است و پیری و ابر و خستگی و دردی که دل را به سختی میفشرد. اما هیچکس وقت آن را ندارد که به درد قهرمان قصه گوش بدهد، پیرمرد نمیتواند کسی را پیدا کند که برایش درددل کند و اندوه با بیرحمی دلش را چنگ گرفته رهاش نمیکند، او هر چه میکوشد میان برادرهای دنیا غمش را ـ این میراث حقیقی زندگی را ـ سرشکن کند، نمیتواند اما نویسنده همهجا ساکت است از تلهج و تلفظ به غم. آسانطلب نیست مثل بعضی نویسندگان خودمانی که یک کلام بگوید: « پیرمرد درشکهران ما خیلی غمگین بود» و خودش را خلاص کند. چون لطف و هنر داستان در همین است که در این زمینه چیزی نگوید. او در هر گردش چرخ درشکهي فرتوت تصویری از انکسار و اندوه را نشان میدهد. همهجا به گفتهی خودش «خونسرد» است. سرانجام وقتی که پیرمرد در اصطبل سرش را به گوش اسبش میگذارد و میگوید:«آندره مرد. فهمیدی اسب؟ صبح خاکش کردم.» اندوه با تمام قوت عزیز خود به دل خواننده چنگ میاندازد.»
و یا از نیما نمونهای میآورد:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد،
واندر آن خاکستر سردی...
و اخوان دربارهاش میگوید:« این طرح سادهی عینی، با کمترین خطوط ـ کلمات ـ ممکن، به نظر من از چهل خروار آه و ناله بیشتر اندوه به دل خواننده سرایت میدهد. تصویری است آرام و کوچک اما گیرا و پر قوت.»
۱ زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است،
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرفِ کوهِ «ازاکو» اما
۵ «وازنا» پیدا نیست.
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار
«وازنا» پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
۱۰ میهمانخانه ی مهمان کُشِ روزش تاریک
که به جانِ هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار
نیما یوشیج ۱۳۳۴
توضیحات:
۱.«زردها» برگهای زرد پاییزی است، که چون آفتاب به هنگام بامداد بر آنها بتابد، از زردی به سرخی می گرایند. یا گوییم تصویری است از افق مشرق در صبحی که شبش برف باریده. افق مشرق در چنین صبحی قرمز و در روزهای دیگر زرد.
۲ و ۳.«قرمزی...» رنگ قرمز برگها به عبث و بی خود بر روی دیوار منعکس نشده است.
۴.«ازاکو» آزاد کوه، نام کوهی است در مازندران.
۵.«وازنا» نام کوهی است در یوش و رو در روی خانه ی نیما. گویند هرگاه ابر آن را بپوشاند در قشلاق بارندگی است(واژه نامه) «وازنا پیدا نیست» با آنکه صبح طلوع کرده ولی وازنا در ابر پوشیده شده.
۶.«گرته»(=گرده) هر چیز که آن را نیک سابیده باشند، تا چون گرد شده باشد. «روشنی مرده ی برف» روشنی اندک است که در سحرگاهِ برفی، از برفی که بر زمین نشسته، می تابد. می گوید این روشنی مرده بر شیشه ی پنجره می تابد. «برف آشوبگر» شاید از آن جهت که چون برف ببارد روال معمول زندگی به هم می خورد.
۹.«مهمان کُش» کشنده مهمان. در مثنوی سخن از مسجد مهمان کُش است. مسجدی که در ری که هر شب در آن می خفت می مُرد:
یک حکایت گوش کن ای نیک پی مسجدی بد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخفتستی ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب بیم
(به نقل از لغت نامه. مثنوی. دفتر سوم.)
در شعر نیما، به جای مسجد، مهمانخانه آمد و مراد جامعه یا محیطی است که در ظلمت نومیدی فرو رفته است.
پی نوشت:
۱. این قطعه شعر و توضیحاتش را از کتابی با نام "شرح منظومه مانلی و پانزده قطعه دیگر از نیما یوشیج" شرح و توضیح "عبدالمحمد آیتی" از انتشارات بسیار وزین و گزیده کار"نشر و پژوهش فرزان روز" برای این روز برفی انتخاب کردم.
۲. در توضیحات پشت جلد این کتاب آمده:"نیما یوشیج پایه گذار شعر نو ایران است، در این کتاب استاد عبدالمحمد آیتی، که خود از شمار ادیبان سرشناس و مترجمان پیشکسوت ایرانند، منظومه معروف مانلی و ۱۵ قطعه دیگر از نیما یوشیج را شرح می دهند و به توضیح معانی و اشارات و سبک و سیاق آنها می پردازند. امیدواریم این کتاب، که به یادبود یکصدمین سالگرد تولد نیمایوشیج و به مناسبت برگزاری مراسم بزرگداشت او از جانب یونسکو منتشر می شود، مورد استفاده اهل نظر و جامعه شعر و شاعران ایران قرار بگیرد."
۳. از این انتشارات کتاب دیگری با عنوان "داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع، سالهای ۱۳۰۰تا ۱۳۱۵" نوشته نویسنده و محقق عالی قدر "شاهرخ مسکوب" را هم خوانده ام و تقریبا به این نتیجه رسیده ام که به شعارشان پایبندند:"کتابهای گزیده از ناشری بر گزیده".
۴. در ضمن سایتی هست با نام "وازنا" مجله ای الکترونیکی در باب شعر که درباره انتخاب نام برای سایت چنین آمده:" ما برای نام مجله دنبال یک واژه ی ساده که هم راحت نوشته شود و هم راحت خوانده شود ، در عین حال خوش آهنگ هم باشد ، تکراری هم نباشد و ... بودیم . فکر کردیم چه بهتر از این که به شعر نیما مراجعه کنیم و از میان ده ها واژه ای که نیما برای نخستین بار وارد شعر فارسی کرده است ، یکی را برگزینیم . به چند واژه رسیدیم ، بعضی ها تکراری بود ، یعنی دیگران استفاده کرده بودند ، بعضی ها تلفظ شان سخت بود ، بعضی ها بیش از سه هجا داشتند و ... تا این که به واژه ی « وازنا » رسیدیم و فکر کردیم این همان نامی است که در جستجویش هستیم . وازنا نام کوهی است در یوش ، رو در روی خانه ی نیما و نیما در شعر معروف « برف » از آن نام برده است ."
چندین و چند سال پیش در دوازدهمین روز دی ماه دختری با برف زاده شد. برفی که مثل امروز تمام شهرش را سفید کرده بود. برفی که
آنروز گویا با دانه دانه هایش خبر از دردی مکرر می داد که ابرهای آسمان شهرم برای زادن تک تک آنها می کشید و مطمئن هستم که ابر با دیدن بلور شدن آن قطره ها به خود می بالید که فرزندانش نه تنها از سرما ننالیده اند بلکه با تحملشان زیباتر شده اند. می دانم که مادر من نیز با زادن من بسیار درد کشید. دوستی می گفت وقتی هوا سرد است دردهای جسم چندین برابر بیشتر انسان را می آزرد!، تنها امیدوارم آنقدر انسان باشم تا مادرم با دیدن من دردی را که آن روز تحمل کرده فراموش کند، امیدوارم... مثل آن دانه های برف روزی یک چند بعدی منتظم شوم...
"دوست من یک اغوای درونی ما را وادار می کند که مردمان گمراه را هدایت کنیم. این بینواها عمرشان به این می گذرد که عینک و عصاشان را مرتب نگاه دارند. افتخارات آنها این است که در فلان محفل رقص و بازی شرکت جسته یا در فلان اداره مستخدم باشند. پس از آن کم حرف زده، شمرده قدم بر می دارند. به کسی نگاه نمی کنند. زیردست ها را تحقیر می کنند. فقرا را فحش می دهند و به آنها می گویند کار کنید.
عایدات خود را به مصرف عیاشی خودشان و رفقایشان می رسانند. در خانه جلف و در سایر اوقات متین و متکبر. به قرائت عادت ندارند. روزنامه ها را آبونه می شوند یا چند جلد کتاب از اشخاص بزرگ را آرایش میزشان قرار می دهند. کم کم اشتباه بزرگی در آنها پیدا می شود که حتی وجود خودشان نیز به خودشان مشتبه می شود و خیال می کنند بر دیگران برتری دارند. در صورتی که علتی که این برتری را برساند در آنها موجود نیست جز اینکه پول دارند و هار شده اند."
*** مطلبی که خواندید بخشی از نامه ایست که نیما یوشیج در ۲۴ مرداد ۱۳۰۸ به مهدی خان نگاشته. گاهی اوقات یک نامه می تواند به اندازه یک کتاب و یا یک قطعه شعر حرفهایی برای گفتن داشته باشد که محدود به زمان و مکان خاصی نباشد، و همیشه بتوان به کار برد. و امروز که در سال ۱۳۸۶ هستیم چه قدر این حرفها نو به نظر می آیند!