تبليغاتX
چند ضلعی منتظم

                                          برگ در باد 

بر آوارگی برگ ها در باد اندیشیده ای؟                    تا کنون چُنین سرگشته و گمگشته ز اصل دیده ای؟
                                                          
روزی از پایه به شاخه ای متصل بود، آری                 اکنون، یاد داری ز کدامین اصل بریده ای؟

به خیال عقیم اندیشان، می رقصد برگ در باد          تو رقص کوته خود در زمین را، درنگی کرده ای؟

بنگر که چون به زیر پایت فتاده است کنون                تو زیر پای چه کس خرد و تباه می شوی؟

می دانم که ز نی شنیده ای حکایتش                    حکایت ما را، کدام نی! می نوازی؟
                                                           
پی نوشت:
۱. از آنجا که در دبیرستان ریاضی-فیزیک خوانده ام و در دانشگاه زبان فرانسه! پس بر من هر گونه نا شاعری را ببخشایید. نه عروض می دانم چیست و نه شاید به راستی شعر! ناگزیر و شرمنده ترجیح دادم این بار این گونه حرفم را بازگویم.
۲. در آستانه ترک پاییزیم و من در باد شدیدی که امروز می وزید این پیام را دریافتم آن هنگام که نظاره گر سرگردانی برگی در پیچش باد بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 14:33  توسط سمانه ع  | 

تا به حال روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟ نخوانده اید؟ البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات. یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند. لالهپس کو تاریخ و محل تولد، کجاست نام پدر و مادر؟ ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است. نامی که اکنون گمنام شده. نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند. با تولد فرزندشان خیال و فکرشان به آینده های دور پر کشید، به آنجایی که... نمی دانم. چرا دروغ بنویسم وقتی از فکر و دل آنها خبری ندارم!
اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آنهم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت، به چنین سفره ای نشست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 12:3  توسط سمانه ع  | 

انگور روزی روزگاری در حیاط خانه مادربزرگ یک درخت بود، یک درخت انگور. تنه اش با پیچ و تابی می رفت تا می رسید به پشت بام کوچکی،بامی که گویا به الزام بر فراز چند اتاق اضافی در حیاط ساخته شده بود. آنجا برگهایش را پهن می کرد. هر سال میوه می داد. مادربزرگ برگهای تازه اش را در بهار می چید و دلمه درست می کرد. چندی بعد غوره های سفت و کمی آبدارش را برای آبگیری می چید و نزدیک تابستان انگورهای درشتش را می خوردیم. آخر سر پدر بزرگ یک جعبه را سرشار می کرد از حضور بیشمار انگور و می داد تا با خود ببریم به خانه امان. می بردیم و می خوردیم و روزشماری می کردیم برای حضور دوباره در جشن انگور. بیشتر سال، تنها به تنه و برگهایش چشم می دوختیم بی آنکه کوچکترین انتظاری از لذت چشیدن طعم دوباره میوه اش ما را امیدی باشد در آن پاییزها و زمستانهای... . یک بار با شادی تمام خود را برای مهمانی درخت انگور آماده کردم و وقتی به میهمانی رسیدم چند میهمان کوچک دیدم پای ریشه های در خاک میزبانم. چند قارچ رنگی و زیبا پای درخت سبز شده بودند. درخت و خاک و تنه اش میزبان بودند اما مادربزرگ از آنها خوشش نمی آمد! و بارها آنها را از در به در کرد و بارها به ما گفت از این قارچها نخورید سمی است! نمی دانست آخر مگر کسی میهمانان دیگر میزبانش را می خورد؟! بارها و بارها بیرونشان کرد اما از پسشان بر نیامد. یک روز که به خانه مادربزرگ آمدم تشییع جنازه درخت انگور را جلوی در خانه اش دیدم. درخت را قطع کرده بود و جای خالی اش مرا در جا خشکانده بود که یکی به من گفت: روزی در این حیاط حوض کوچکی میزبان ما بود آن هم دیگر نیست! 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 5:56  توسط سمانه ع  | 

زمین را مهیا کن: فراموش کن سال قبل چه کاشته ای، شخم بزن، سنگهای مزاحم را به در کن، کودش ده، بذر مناسب در راه است... .
امروز در کلاس "اصول فن ترجمه" جمله ای آمد که برای من به سان همان بذری بود که ناخودآگاهانه انتظارش را می کشیدم. جمله این بود: "می دانیم که یک اثر بزرگ چه سان بی پایان است، بدین معنا که پیوسته «قرائتهای» تازه ای را ایجاب می کند."
وقتی استاد شروع به توضیح این جمله کرد آنچنان این جمله برایم آشنا آمد که گویا خود وقتی زمین اندیشه ام را آماده می کردم منتظر همین بذر بخصوص بودم! نمی دانم فیلم های بنی اعتماد را دیده اید یا نه؟ "زیر پوست شهر"، "گیلانه" یا "خون بازی" را. اگر می توانید یک بار دیگر با دقت ببینید. تمام قصه خوب پیش می رود، همه چیز در حد یک فیلم استاندارد ایرانی ساخته و پرداخته شده است... می بینی و می بینی تا به انتها. به آنجا که می رسی با شروع تیتراژ آخر، تیتراژ آغازین مغزت روی پرده می رود. تازه هزار تا فیلم نو در مغز تک تک تماشاگرها شروع می شود. آنقدر سوال مبهم و روشن در مغزت شکل می گیرد که فرصت نمی کنی در این زندگی که شبیه یک اتومبیل با سرعت زیاد جاده را می پیماید لحظه ای شیشه را پایین بکشی و تنفسی بکنی. فرصت نمی کنی روی پاسخ آن سوالها فکر کنی، اما از این بابت ناراحت نخواهی شد زیرا مقدس تر از پاسخ سوالات خود سوالات هستند که ذهن تو را ای انسان که خداوند به خلقتت نازیده است درگیر می کند. و ممنون می شوی از هنرمندی که با خلق چنین اثری میلیونها اثر دیگر در ذهن آدمیان دیگر شکل داده است. چنین مثالهایی را می توان در تمام آثار هنری بی پایان دیگری نیز یافت.
نه تنها با دیدن این فیلم ها بلکه با خواندن بعضی از کتابها، نظاره ی یک تابلو نقاشی یا نقوش یک فرش، یا با خواندن یک بیت شعر و بسیاری آثار دیگر بارها و بارها این سوالهای بی پاسخ! در مغزم شکل گرفته بود تا به امروز که آن جمله بر آنچه در ناخودآگاه خود دریافته بودم صحه گذارد. برای آن سکانس از تمام کسانی که در ساختش حضور محسوس و غیر محسوس داشتند سپاسگزارم. کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 23:58  توسط سمانه ع  | 

"به استواری ایستاده است، نه اینکه از آسمان فرو افتاده باشد، که از خاک برآمده است. خاک اخرا، به رنگ عسل سوخته، به رنگ آفتاب، هزاران سال در دل خاک مانده و اکنون تندرست رهیده است... بازمانده ای از یک الفبای منسوخ؟ برآمدگی زنی آبستن، گردن یک پرنده. چون با کف دست دهانش را ببندید و باز بگشاییدش، با زمزمه ای گنگ، با غلغل آبی که از آن بیرون می ریزد، پاسختان می گوید. و اگر با بند انگشتان بر طبلش بنوازید، خنده ای چون فرو ریختن آبشار سکه های خرد نقره ای بر سنگها سر می دهد. زبانهای بسیار می داند. زبان خاک رس و مواد کانی، زبان زوزه های باد در گردنه های کوهستانی، زبان دم جنبانک ها بر چاه های آب، زبان آسمان خروشان و باران".

پی نوشت: در ادامه مطلب پاسخ را بی درنگ در خواهید یافت!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 2:31  توسط سمانه ع  | 

از شیشه اتوبوس بیرون را می نگریستم. چند لحظه پیشتر بیرون از اتوبوس هوای سرد تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. آنقدر سردم بود که سر تا پا بی حس شده بودم. در همان حال بیرون از اتوبوس لحظه ای را دیدم سبز. اما علی رغم رنگ سرد سبز، آن لحظه گرم بود؛ آنقدر گرم که ذهن یخ بسته و کپک در برفم، ناگهان مانند جوانه ای از دل سختی اسفالت رهرو، سبز شد و رویید. اتوبوس ایستاده بود؛ نمی دانم چند لحظه. اما آن اندازه بود که چنین در من ریشه بدواند، بروید، قد بکشد و از رحم هر شاخه وجودم جوانه ای بزاید.
عروسک فروشی بساط خود را پهن کرده بود و فریاد می زد: "فقط هزار تومن!"، "همه عروسکها هزار تومن!" آنچنان فریاد می زد که فکر کردم بنده خدا هنوز هیچ فروشی نکرده و بی صبرانه منتظر یک مشتری است و اگر دست بر قضا خریداری بیاید و ببیند و نخرد وای به حالش! ـ "خانم برای کوچولوتون عروسک نمی خرین؟" این را به زنی که همراه شوهر و دو فرزندش رد می شد گفت. فرزند کوچکتر یکی دو سالی داشت و در آغوش پدر بود. فرزند بزرگتر ده ساله بود به گمانم و اگر عرف اجازه می داد آغوش پدر برای او هم هنوز جای بسیار داشت. مادر از میان عروسک ها یک میکی موس پولیشی را برداشت و بعد از برانداز کردن، شروع کرد عروسک را برای خنداندن کودک مقابل صورتش تکان دادن. کودک بسیار خندید از ته دل. در گوشه ی چشم برادرش را که کنار پدر ایستاده بود به مبهمی می دیدم. مادر همچنان با عروسک کودک را می خنداند و با خود فکر کردم، یعنی بی فکری کردم که پسر بزرگتر اکنون غمگینانه و حسودانه به اوضاع می نگرد اما... او هم می خندید. پدر از همه بیشتر... حتی فروشنده نیز. نه به عروسک می خندیدند و نه حتی به چگونگی تصور کودک از آن شی بی جان فرنگی. شاید فقط به خنده بی منت کودک. مادر با عروسک کوچکتری امتحان کرد. باز همه خندیدند. دوباره عروسک اول را برداشت. من و فروشنده و دو کودک دیگر مطمئن بودیم که عروسک خریده می شود. اما نمی دانستیم که تصمیم گیرنده آن دو نفر دیگرند، خیر ببخشید جیب آن دو نفر در این قصه سبز فرمانروایی می کرد. همه همچنان خندان، هبوط عروسک به بساط را شاهد بودیم اما نه فقط فروشنده بلکه همه ی ما چیزی کاسب شدیم به نام خنده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 1:58  توسط سمانه ع  | 

چند وقتی است به نتیجه ای جالب دست یافتم. نتیجه ای که در ابتدا مرا به خنده واداشت اما بعد از چند لحظه احساسی غم آلود مرا آلود. اول بایستی توضیح دهم که دانشگاه الزهرا که من در آن درس می خوانم!، از معدود دانشگاه هایی است که تمام دانشکده هایش در یک محل قرار دارد. از درب شرقی دانشگاه که وارد شدم چند لحظه ای مقابل معبدم، نیایشگاه روحم، یعنی دانشکده هنر ایستادم.دانشکده هنر دانشگاه الزهرا تابلوی اعلانات، پوسترهای به دیوار، آگهی ها و حتی از دریچه ای به درون و نقاشی های دانشجویان نگریستم. با حالتی افسون شده به راه خود ادامه دادم تا به دانشکده ادبیات که در آن زبان فرانسه می خوانم رسیدم. باورم نمی شد آنچه را که می دیدم. دانشجویی که تمام ادوات نقاشی به همراه خود داشت، مقابل دانشکده ما ایستاده بود و همان کاری را می کرد که من چند لحظه قبل با دانشکده او! آن لحظه سه موضوع همزمان فکر مرا مشغول کرد. اول آنکه یا هر دوی ما در انتخاب رشته اشتباه کرده ایم و اکنون جز افسوس خوردن و تن دادن به خواندن در و دیوار دانشکده محبوب خود کاری از دستمان بر نمی آید. دوم آنکه شاید چون انسان هایی حریص هستیم آنچه را که داریم نمی بینیم و چشممان به دنبال نداشته هاست! و فکر سوم اینکه نباید افسوس خورد شاید... پایان تمام هنرهای هفتگانه باستان و دوازده گانه امروز به یک هنر ختم شود، هنر انسان بودن! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 0:36  توسط سمانه ع  | 

تصویر بودافلسفه آیین بودا تنها از یک انگیزه پیدا شده است: از هراسی که از رنج در جهان پدید می آید. تجربه رنج، انگیزه تفکر بودائی است و محتویات آن تحلیل رنج و جست و جوی رهائی است. هر جست و جویی را که برای رهائی سودمند نباشد بی ارزش دانسته اند چون بودا هواخواه عمل بود نه متافیزیک. ساختمان دستگاه بودائی، محتویات و حدود آن چنین تعریف شده است:
۱. همه هستی رنج است.
بودا در نخستین گفتارش، دریافت خود را از رنج چنین توضیح می دهد:
« ای رهروان! این حقیقت عالی رنج است، زائیده شدن رنج است، پیری رنج است، بیماری رنج است، مرگ رنج است، اندوه، زاری، پریشانی، و نومیدی رنج اند؛ بودن با آنچه دوست نمی داریم و جدایی از آنچه دوست می داریم رنج است؛ به آرزو نرسیدن رنج است؛ سخن کوتاه، پنج بخش دلبستگی رنج اند.»

خیلی فلسفی به نظر می آید، اینطور نیست؟ چرا بودا زائیده شدن، پیری و مرگ، اندوه و نومیدی و ... را رنج می داند. می گوید:«تا زمانی که اینها پاک از میان نرود آن زندگانی را به راستی نمی توان یک زندگانی نیکبخت خواند، اما چون اینها از زندگی جداشدنی نیست، پس باید زندگی را رنج آور دانست». به اینجای سخن که می رسد عده ای خرده می گیرند که درست است زندگی لذت محض نیست، آن اندازه شادی در چنته دارد که بشود مثبت تر به زندگی نگریست. بودا به هیچ وجه خوشی ها و تجربه های خوشایند زندگی را نفی نمی کند بلکه آنها را بخشی ثابت از زندگی می داند وگرنه، هم چون خود زندگی، تا این اندازه فریبنده نمایان نمی شدند. معیارهای قضاوت او بسیار عمیقتر از این است: او پایندگی را معیار سعادت حقیقی می داند. از دید او هر چه شادی آور و دلپذیر است به رنج می انجامد زیرا که ناپاینده است. این سعادت دروغین است چون این سعادت در یک کفه و اندوه و اشک در کفه دیگر ترازوست.
ببینید بودا به زنی که اندوهگینانه از مرگ نوه خود گله می کند چه می گوید:«ای واسکا! آن که صد عزیز دارد، صد رنج دارد؛ آنکه نود...، ده...، پنج...، یا دو عزیز دارد، نود...، ده...، پنج...، یا دو رنج دارد. آن که او را چیز عزیز یا خوشایندی نیست، رنجی نیست. من می گویم آنها بی اندوه، بی شهوت و از نومیدی آزادند. همه غم ها و رنج های فراوانی که در جهان است، از بستگی به چیزهای عزیز پیدا می شوند؛ آنگاه که چیزی عزیز نباشد اینها پدید نمی آیند».  کوتاه سخن اینکه: هرگونه دلبستگی به هر چیز خوشایند به رنج می انجامد.
بقیه مطلب را در قسمت "ادامه مطلب" بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 21:5  توسط سمانه ع  | 

مجسمه بودا در ژاپنبودا در لغت یعنی«آن بیدار» یا « روشنی یافته». در ادامه خواهم گفت که چرا شخصی به نام "سدارته گتمه" خود را بودا یعنی روشنی‌یافته نامید و مکتب بودائی را بنیان نهاد؟
سدارته پانصدسال قبل از میلاد مسیح در عصر تالس و فیثاغورث اینگونه پا به دنیا گذاشت: مادرش "مایا" او را دور از پدرش در میان خانواده خود به دنیا آورد. بعد از تولد، مادر و نوزاد به شهر پدری سدارته بازگردانده شدند و نتیجه این سفر مرگ مادر را رقم زد. تربیت سدارته که گویا شامل خواندن و نوشتن نبود، موافق سنت طبقه بزرگ هند باستان بود. در شانزده سالگی ازدواج کرد و در بیست و نه سالگی صاحب پسری به نام راهوله شد. در همان سال بود که حالش از بنیاد دگرگون شد. شاید با دیدن چگونگی تولد فرزندش که همراه با رنج بود. همان رنجی که بنیان مکتب بودا از آن است. موی سر و ریش خود را سترد و جامه های زرد پوشید و علی رغم رضای خانواده اش از خانه به بی خانگی شد. در کنار رود "نیرنجرا" رودخانه نیرانجارا-جایی که سدارته اقامت کرد تا به ریاضتی بسیار سخت تن در دهد. شش سال ریاضت کشید، به تمرین های دشوار تنفس دست زد و به بادامی بساخت. پنج مرتاض بر او گرد آمدند به این امید که سدارته "حقیقت" را برایشان روشن خواهد کرد. سدارته چون دریافت که از این خودآزاری راهی به رهائی نمی برد، از ریاضت دست کشید و بار دیگر غذای مناسبی خورد. پس، آن پنج مرتاض او را مرتد خواندند و ترکش کردند. چون تنها ماند، زیر درختی به نام "استه" که نوعی سپیدار است- شاید همانی که در عکس مقابل است- نشست و از روی روش به تفکر پرداخت و با چشم جان در لابه لای سرشت هستی نگریست. زندگانی های پیشینیانش را به یاد آورد و از قانون دوباره زائیده شدن دریافت که این رنج است، این خواستگاه رنج است، این فرونشاندن رنج است و به این بینش رسید:«رهائی من از رنج لرزش پذیر نیست، این فرجام تولد است، دیگر برای من وجود دوباره ای در کار نیست».
در آن لحظه بود که سدارته به "روشنی" یعنی بودا (در فرهنگ ما اشراق) دست یافت و "بودا" یعنی "روشن و بیدار" شد. در آن زمان سی و پنج ساله بود. "روشنی" بودا تجربه ای بود که در آن، عناصر پذیرفته شده ی اندیشه و اعتقاداتی که او به آنها طی آن شش سال رسیده بود، ناگهان در یک "نظام" به هم پیوسته تجلی یافت. ناگفته نماند که این اندیشه ها و اعتقادات با فلسفه های رایج متناقض بود. دانش خودآموخته و خود یافته در او تبلور یافت، و رازهای حیات را بر او آشکار کرد. در نتیجه، روشنی بودا نشانه یکی از لحظات بزرگ تاریخ بشریت است.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 19:54  توسط سمانه ع  | 

زنی فرزندش را حمل می کرد، تنها بار زندگی اش را، فارغ از هر چیز قابل حمل دیگری، یا هر چه کشیدنی چون رنج. مادر روبرو را می دید و می پیمود، فرزند اما راهِ پیموده را چند لحظه دیرتر از مادر می دید. مادر دیگر پشتش را نمی دید، می خواست هم اگر، نمی توانست. ایستایی معنایی ندارد، سکون است و رسوب شدن! باید رفت... .
مادر دیگر جز روبرو چیزی نمی دید، ندید آبنبات چوبی را ـدسته اش پلاستیکی نبود؟!ـ که از دهان فرزندش افتاد. و پی آن نفهمید که چرا گریه فرزندش در نطفه خفه شد و جای آن خنده متولد شد. خنده به آن مردی که از پشت می آمد، دست در دست کودکی که آبنبات، شکلات، چیزی شبیه آن را از پدر درخواسته بود اما پدر... آبنبات که از دهان کودک آن زن افتادـ خوب وقتی در دهان نیست باید جای دیگری در جهان بنشیندـ رفت زیر پای آن مرد. مرد لغزید و افتاد و کودک به او خندید و مادر نفهمید هیچ... همچنان فارغ بال راه خود را می پیمود. نمی شنید صدای گریه کودک پشتی را، ندید که مَرد مُرد، و کودکش دیگر، پدر را در پیمایش راه، در حمل بار سنگین زندگی ندید.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 9:36  توسط سمانه ع  | 

سلام

قبل از هر نگارشی باید بگویم از دیدن و خواندن موضوعات گونه گون در این وبلاگ هرگز متعجب نخواهید شد اگر بدانید موضوعی عجیب تر از آن را: من یک چند ضلعی منتظم هستم! یعنی... این طور توضیح دهم که شاید با خواندن مطالبم با خود بگویید چرا این اندازه بی ربط و پیمان می نویسی؟ حتما ذهن آشفته ای داری؟ در جواب می گویم شاید این طور باشد اما من برای این حالت خود به نتیجه ای دیگر رسیده ام: فکر می کنم شخصیت و ذهنی چند وجهی یا بهتر بگویم چند ضلعی دارم که هر کدام از این اضلاع به موضوعی در این جهان می پردازد و هر چه به یکی از اضلاع بیشتر بپردازم آن ضلع از وجودم رشد می کند و خودآگاه و ناخودآگاه اضلاع دیگر نیز شروع به رشد می کنند فقط برای اینکه این چند ضلعی منتظم نا منتظم که نه‌‌‌‌، از هم نگسلد!
اما به هر حال هنوز یک چند ضلعی ام و در صفحه! به امید روزی که چند بعدی شوم و در فضا! اما با این حال شاکرم که مانند بسیاری دیگر یک پاره خط نیستم! پاره خطی که تنها می تواند از یک سو، تنها از یک سو، رشد کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 10:34  توسط سمانه ع  |